بیرون نگردد از تن مهرت گشته جانم
در من فرو نشستی تا مغز استخوانم
در خاطرم نباشد جز نقش روی ماهت
جز وصف تو نیاید حرفی بر زبانم
بی یاد تو نخواهم یک دم زندگی را
پرسان به جستجویت حیران و بی نشانم
از من نمانده نامی در عشق تو مردم
آسوده گشتم از خود جز فکرت ندانم
آرام گیرم از تو شاید مرده باشم
یا خاک سرد باشد در چشم و دهانم