بعد از تو
هیچ بَعدی نیست.
هر روز دستان سپیده دم آشنایی را میگیرم و
در باغ سرسبز چشمهایت
طلوع می کنم
و من تنها همسفر رویاها رهسپار جاده های گم شدن در دلت؛
با اشکها
به گِل می نشینم
وقتی
دستهایت را کم دارم.
حالا که رفته ای
بهانه ای برای بودن نیست.
ضربانهای حیات غریب نوازی می کنند.
هیچ ریتمی جز مرگ معنا ندارد...
نواختش را حس می کنم!
بعد از تو ،بعدی نیست که نیست...
بهناز سمیعی نژاد