به راهی که می رفت از ان جوی ها
به ان راه پرپیچ وخم خانه ها
به ان خانه ها بود یک پیرزن
که بیمار وخم بود ان بیوه زن
همش ناله غم بود ان خانه گاه
چه بی یارو یاور به غم ها نگاه
به خاطر نگاهش به ان دور رفت
به یک لحظه زان کار خود خور رفت
به یادش بیامد زان کرده ها
به همسایه ها تا چه حدظلم ها
که هرکس دلش را به او رحم بود
به تهمت که دزدی دلش زخم بود
به دیدار او بهر حالش بدند
ولی ذهن او بهر مالش بدند
مریضی مگر تاچه حد پیش رفت
که حتی به فرزندگان نیش رفت
غمش راخودش کرده افزون کنون
خودش را خودش کرده بر غم فزون
همه قوم وخویشان ز او رنج برد
ولی ان خرفتک چراگنج برد
به فرزندگانش زبس انگ زد
فراری شدند از برش سنگ زد
چنان کردبا مورو میرو زمان
که هرکس بدیدش فراری زان
یه روزی که از درد کرد ناله ها
نبودهیچ کس را به حالش دوا
زدرد ان عجوزک به خود پیچ رفت
ز فریادو اشکش سرش گیج رفت
به خاک ها سرش شدبه گل بس گریست
ولی هیچ کس نیست این اه کیست؟
تمامش به فکرش مرور شد چرا؟
زدستت بریدی چرا خوبها
پشیمان و دل خسته شدپیرزشت
به یادش بیامدزان کاروکشت
عجب نعمتی بود همسایگی
عجب برکتی بود هم خانگی
کجایید ای مهربانان من
کجایید ای هم زبانان من
چرا من شما را به بدداشتم
چرا این همه بدبه خودکاشتم
بفرمود سخن ها رسول خدا
که همسایه زاری جهنم روا
که همسایه از خون نزدیکتر
که او وقت درماندگی نیکتر
دوروزیست پیرک چرا گم شده
وجودش دگر از زمان کم شده؟
سخن ها همی گفته همسایه ها
چرانیست اخرعجوزک چرا؟
برفتند در خانه انان زدند
کسی نیست انگار جوابی دهند
به زحمت به داخل شدندخانه را
نجاتش بدادند صدساله را
مداوا بکردند چومادر تورا
چه شرمنده کردند چوخواهر تورا
عجب درس هایی بداد زندگی
عجب کار زاریست شرمندگی
مرنجان کسی را که مأوا نداری
که اه ودمی پیش دنیا نداری
که در داستان حیدری راست گفت.
به چشمش بدید هرچه راخواست گفت.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
22 مرداد
1395 ساعت: 20:54