صدایم کن صدایم کن که چون اینبار برخیزم
از این کابوس بی پایان دگر بیدار برخیزم
دلم بس تنگ می آید از این دنیا ورفتارش
تو جان را مهلتی فرما که زین تکرار برخیزم
اسیری ام دراین زندان آشوب وپر از وحشت
به یارای کمندت از ره دیوار برخیزم
زصبحی که چوخورشیدی به دشت دل توتابیدی
همه از رغبت دلها من از دلدار برخیزم
شنیده ام می صافی خمار آرد ز هشیاری
شگفتامن زمستی اش چنین هشیار برخیزم
اگردل رابه
گلزار وصالت وعده ای بخشی
کنون از آتش هجران سمندر وار برخیزم
رهایی ده رهایی ده تنم زین عشق و وادیهاش
به جانم آن صفایی ده که چون عطار برخیزم
زمستان هشتادوهفت
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
22 مرداد
1395 ساعت: 9:12