خرید بک لینک
خوش بخوابی زن افسونگر شب های سیاه!
پشت پلک تو کسی داخل زندان مانده..
هی نگو فال من این است،نگو دست تو نیست..
رد انگشت تو بر دسته فنجان مانده!


در خیالم ته هر راه به بن بست رسید
باورت می شود؟ القصه تو آن بن بستی!
سایه یک آیه ی باور شدن خورشید است
و سیاهی پس فاصله یعنی هستی..


-ریتم نبضم به صدای قدمت موزون شد
سایه ات باز به پرچین دلم تابیده..
بعد از آن تق تق در، هق هق شادی من و......
نقش یک مرد که در پشت دری خوابیده!-


مست و آرام وزیدی به شبم، طوفان شد!
نرسیده ولی امواج تو تا صاحل صبح
ابر ابهام که بر چهره ی خورشید نشست
چشم من مات شد و غرقه ی خون دل صبح


ما که در تیررس چشم بد و تنگ جهان
عکسمان در دل یک قاب نخواهد گنجید!
تا سرانجام پلنگان ته دره است ،بگو
درره ماه به امید چه باید جنگید؟


تا خداوند تعقل وسط دفتر شعر
واژه ها را به گلوگاه حقیقت آویخت
دست کف بینی تو-طالع من- رو شد و بعد..
کاسه صبر من از اشک لبالب شد و ریخت



زخمی از سرکشی وسوسه ای تکراری
دکمه پیرهنم را به تنم می دوزم
خواستم با تو بسازم که نسوزیم..نشد
و در این آنش خود ساخته ام می سوزم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 15 مرداد 1395 ساعت: 9:59

صفحه بندی