خرید بک لینک
تو آمدی
و عشقی به همراه آوردی
سوار بر اسبی سرکش
با مشعل خوشید در دست
و قلب من که سالها در خواب بود
آشفته و بی قرار گشت در کوچه های شب...

تو رفتی
وجودم را آتش زدی،
موهایم را سپید
و شبهایم را غرق در اقیانوس اشک...

رویایم را
به باوری تلخ فروختم
و پذیرفتم
نبودنت را
و هرگز
نداشتنت را...

قدم در جاده بی بازگشت فراموشی گذاشتم
تا از تنی لرزان در زمستان نداشتنت
تا بهار
تا آفتاب
تا زندگی
تا امید
تا عشقی ابدی
کوچ کنم...

حال،
این سینه از عشق ، تهی گشته
و تصویر مردی لاغر
با کت و شلوار سرمه ای
و چشمانی غمگین
از حافظه ام پاک شده...

ای دلیل کابوسهای رفتن شبانه ام
که این دستها
عاجز بود از نگه داشتنت،
این زن
که بی تفاوت
از کنار غنچه ها عبور می کند
فراموشی دارد،
"هرگز"
باز نگرد...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 14 مرداد 1395 ساعت: 16:55

صفحه بندی