خرید بک لینک
هوا سرد و
کمی گرم و
نفس گیر است...
نمی آیی به دیدارم؟
خزان در پشت درهای جهنم
بوسه می کارد
بهار از سرخوشی
مدارا می کند با سوز سرماهم...
به دیدارم نمی آیی؟
به دنبال سحرگاهی؟
و پشت ابر سرگردان
گرفتاری؟
نمی دانی که شب آغوش باران است؟
نمی آیی؟
نمی خواهی؟
بیا دیگر!!!
شبی را قسمت ما شو
و با هر گریه پیدا شو
همان ماه مصفا شو
به دیدارم نمی آیی
... چرا هرگز؟ ...
نمی خواهی بیایی
... هان؟
نمی فهمی
که بعد از تو
شب و باران
کمی آغوش گم کردند!
نمی آیی؟؟... نیا دیگر...
نیا دیگر
نیا هرگز
که بعد از تو
نگاهم سرد و
گرم و
بد نفس گیر است...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 8 مرداد 1395 ساعت: 12:23

صفحه بندی