بیا به حال من بخند
به معادله های ناجوری که
منجی مطرد شده در ارتداد ابدی اش را
سئوال پیچ می کند...
بخند
به شامه ی مغرورم
وقتی سکوت
زوزه می کشد
و هیاهو را می نگرد که
در هزاران گناه،
چشم های اش را می شورد
حتی دردهای اش را می شوید
بیا و بخند
به من
به معادله های ناجور
و تبخیر سکوت ام
که در نقاهت چشمانم
سخت درد می چشد...