سلام دوستان عزیز این بخش برای آموزش فنون دکلمه و گویندگی و همچنین آموزش وزن و عروض اشعار تشکیل شده و هدف نهائی اون کشف استعداد های "صدای "در انجمن و ساخت برنامه ی ماهانه رادیو انجمن تعریف شده کارشناس این بخش سرکار" خانوم آذرخش شفیعی و دوستان مورد تائید ایشون" هستن روال کار در این بخش ارائه ی یک شعر به انتخاب کارشناسان و دکلمه ی اون بدون آهنگ توسط شما عزیزانه با ارسال هر دکلمه نقدی به اجرای اون انجام میشه و نقاط ضعف و قوت هر دکلمه توسط کارشناسان گوشزد میشه و با قرار دادن دکلمه های بودن ایراد از طرف کارشناسان شرکت کنندگان با رفع مشکل دوباره دکلمه ها رو قرار میدن نظر دهی برای همه ی اعضا آزاده افرادی که بتونن صدا و اجراشون و به مرزهای مورد تائید سرکار خانوم آذرخش برسونن در رادیو انجمن و تولید برنامه اون به کار گرفته میشن . امیدوارم با همکاری شما خوبان گروهی علاقه مند ، فعال ، فنی و کارکشته در رادیو جمع بشن که یکی از ویترین های انجمن عزیزمون که بخش رادیو انجمن هست با ارائه ی آثار فاخر شروعی قدرتمند داشته باشه پس همه ی اونهائی که از نقد نمیترسن و علاقه به گویندگی دارن بسم اله... این گوی و میدان
برای شروع شعر"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا"از استاد شهریار
معرفی شعر:
شهریار برای این شعر اینگونه روایت میکند که، در سال 1309 که شخصی درباری دختر مورد علاقهام را از چنگم به در آورد و مرا بعد از پانزده روز بازداشت، به نیشابور تبعید کردند؛ شبها که تنها میشدم، گریه سر میدادم و با خدایم راز و نیاز میکردم.
شبی در زیر سنگی آرمیده بودم و غرق فکر بودم که آهنگ دلنشین این آیه به گوشم رسید: « یستعجلونک بالعذاب ولن یخلف الله وعده « یعنی » از تو به شتاب عذاب میطلبند و خدا هرگز وعده خود را خلاف نمیکند ».
بعد از دو هفته دوستانم به نیشابور آمدند و خبر سکته آن شخص درباری را به من دادند. مرا به تهران بردند و در بیمارستان بستریام کردند. همانجا بود که دختر مورد علاقه ام خود را به بالینم رساند و من در حالی که از سوز تب میسوختم، شعر معروف "حالا چرا " را ساختم.
"شعر با دست خط استاد "
شهریار
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟
آسمان چون شمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمىپاشد زهم دنیا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمىکردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟
خب دوستان و همراهان عزیز منتظر حضور پر ارزش شما هستم