" تلقین "
تابوت و اعلامیه ام را جور کن امشب
از ضربه هایت بر تنم مرگابه جاری شد
آنقدر این دنیا جراحت پیش من رو کرد
تا آخرش زخمی که خوردم از تو کاری شد ...
از سینه ام آتش به دوزخ میبرند اما
جان میکنم تا آب روی آتشت باشم
گفتم تو بی غل و غشی! چشمان شورم را!
رفتی که من قربانی غل و غشت باشم...
این شعر ها را مادرم اصلا نخواند!خب؟
تلخ است قرآنی که توی صوت من باشد
این بیت ها را پای اعلامیه ام بنویس
میخواهم این شعرم گواه فوت من باشد
نعش مرا هم صنف غسال از تو میگیرند
_بی دست و پا و با دهان... هرچند خیلی سخت_
فکر کلنگ و گور و تدفینم نباش اصلا
گور مرا همخون من کنده! خیالت تخت!
از کاخ رویا های دور کودکی هایم
جز آبرومندی تشییعم چه می ماند؟
ای ساربان آهسته نه ... این بار تندی کن!
من خسته ام ... حال مرا سعدی نمیداند ...
پا و سم و پنجه به هم خیلی شبیه اند و
دنبال آن راهی که در بیراهه ها گم شد
زنجیر در زنجیر پیچیدم به هر پایی
افسوس... پیش چشمهای کور من سم شد!
این شهر باید با جوانمرگی بسازد تا
ضحاک ها راضی نگه دارند ماران را
با تکه های جمجمه قصری بسازند و
آذین ببندند این خراب آباد -ایران را-
تکفینم اما از گلو آغاز خواهد شد
این کار صد ها عنکبوت حنجره خوار است
از صورت سرد و کبودم عکس میگیرم
_لبخند آرامی که قابی روی دیوار است_
راز بقا له کردن است و خوردن و بردن
پس شک نکن مقصود آدمها تعالی نیست
جز فیلم های پرفروش زرد ایرانی
در این جهان پایان چیزی ماستمالی نیست
خرما و حلوای مرا این شهر میبلعد
یک روز گورم توی طرح برج می افتد
شخصیت حیوان شاعر پیشه ی طراح
صد سال دیگر زیر دست "جورج"* می افتد
در چشم های فاطمه یک جنگل نعش است
شاید برایت نعش هایم چیدنی باشند
این آرزو را هم به گورم میبرم ... این که
پشت سرم ای کاش هایت دیدنی باشند ...
میخواستم... غسال ها دارند می آیند
من رو به سوی قبله ام خاموش خواهم شد
تو ... اشهد ان لا الی ... تابوت آوردی؟
تلقین دهیدم ... من سراپا گوش خواهم شد ...
*جورج اورول ، نویسنده ی کتاب قلعه ی حیوانات
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
1 مرداد
1395 ساعت: 21:34