نا امیدم ز خود اما به تو ایمان دارم
زنده ی رو به زوالم که فقط جان دارم
چه خیالات خوشی اشرف مخلوقاتم
چون نشانی ز سر و صورت انسان دارم
باغبان خجل از مرگ گل و بستانم
ناتوان گشتم و امید به باران دارم
از ازل بود نزاعی سر دین و دنیا
چه کنم من که نه از این و نه از آن دارم
نعره سر دادم از این درد، جوابم کردند
پیری الحمد به لب ، گفت که درمان دارم
گم شدم در شب پرپوچی امیال اما
چارده اختر ربّانی تابان دارم
کاش یک صفحه ز اشعار تو را می خواندم
من که سی جلد طلاکاری قرآن دارم
کهنه خر گفت چه داری که خریدارم من
گفتمش یک دل فرسوده و ویران دارم