هجوم عطری بی امان
گلوی هذیانم را
می فشارد...
جنگ است!
جنگ؟!
آتشی که بر کرانه ی سبزم
نور را آهسته
می درد!!
غریبانه در حضور وحشی اش
آرامش ام را از دست می دهم.
نگاه سرد گلوله ها
بر پیکر گرم فشنگ ها
بیماری قلبی ام را
تشدید می کند!
جنگ، آرایش غلیظ لحظه های بی امانی است
که تفنگ های سر پر را
به هیجان در می آورد!
و تو
کودک لبخندهای منی
که هنوز هم روبروی ام ایستاده ای...