من به هواي تو هوائي شدم از سر عشق تو خدائي شدم
باد مرا سوي توام مي كشاند شعله عشقت به دلم مي نشاند
سوختم و آتش قلبم چنان سوخت زمين و همه آسمان
آه نيستان دل ما را گرفت در كف بحر دُرّ به صدف جا گرفت
ظلمت و تنهائي و بي دلبري كرد بپا برزخ و هم محشري
عشق چو صياد چنان باز كرد اين گره كورم و اعجاز كرد
گفت كه مُوتُوا، تَمُوتُوا رِسد زنده دلم چون كه هَمو مي رسد
سنگ بنا كرد به حوّا ،عشق چون به شِمالَم بكشد پا، عشق
مهره بدستي و تو كه صادقي هست عتابي كه چرا عاشقي؟