خرید بک لینک
اسمان خاکستری بود بارن تندی میامد اسمان فریاد میکشید نعره میزد زمانش رسیده بود
پدر با عزمی راسخ تصمیم گرفته بود و نمیتوانست هیچ استثنایی قائل شود وگرنه خودش میماند و حرف های بقیه ک ب سرش میریختند مادر با چشمان خیس التماس میکرد ک این بار عهد را بششکند سنت را نادیده بگیردولی پدر با بغض ی از درون و ظاهری بی اعتنا میگفت نه این رسم از اول میان ما بوده و تا بعد از ماهم باید باشد
مادر میگفت بعد از چند بار بعد از چند سال بعد از چند فررزند بگذار این یکی بماند اینبار نمیتوانم شاهد این کار باشم
ولی پدر میگفت اگر نمیخواهی شاهد باشی اگر نمیتوانی ببیینی برو بخواب فردا همه چیز از نو شروع میشود باید این هم مثل بقیه مرد شود باید....
مادر حرف پدر را قطع کرد باید چه؟باید بزرگ شود؟ب چ قیمتی؟اگر خواب دوای درد بود حاظر بودم تا ابد ب خواب بروم اماااا حرفش را قطع کرد و رفت ب کنجی و خوابید
پسر ب خانه امد مادر را دید ک خوابیده و پدر هراسان قدم میزند پدر وقتی متوجه حظور پسر شد گفت تا الان کجا بودی مگر نمیدانی امروز چ روزی است؟پسر پدر را در اغوش کشید و گفت پدر روز اول پروازم بود و داشتم میان درختان شکار میکردم اما شکار کوچکم از دستم فرار کرد باران کا را سخت کرد و گرنه میگرفتمش
پدر اشک چشمانش را طوری ک پسر نبیند پاک کرد و محکم گفت باید بروی زمانش رسیده.
پسر:مثل تمام برادرانم؟ از صبح هوا سسنگین است میدانستم اما فکر میکردم دیگر این ماسسئله تمام شده است ما چگونه باید با این سنت کنار بیایم تا کی؟
پدر: تا همیشه مثل همه ما هم با این ماسئله کنار امدیم و میاییم باید بروی دنبال اینده خودت و فقط تلاش کن شکار نشوی
پسر سکوت کرد و جمله ای گفت کاش اینقدر ک ب سنت ها اهمیت میدادی مرا دوست داشتی
پدر:میخواهی بدانی چه قدر دوستت دارم پس چشمانت را ببند
پسر چشمانش رابست سکوت حکم فرما بود باران تند تر شد اسماان نعره میکشید ناگهان پدر گنجشک کوچک را از روی شاخه پرت کرد و گفت این جدایی از اولین روز یکی از عهد های بزرگ ما پرندگان بوده و هست برای بقای زندگی
پسر هنگام سقوط گفت با چشمان خیس گفت:امیدوارم روزی بفهمی جدایی فقط بقا را ضعیف میکند ما کنار هم قوی هستیم کاش بجای عهد و سنت دلتنگی را میفهمیدی امااا .... با سکوتی عمیق سقوط را در برگرفت و پرواز کرد تا ب ابدییت برسد

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 30 تير 1395 ساعت: 3:12

صفحه بندی