تو چرا شیرینی
نکند رٶیایی
خون در این سرمه ی شب
گرگ بیدار کند
تو چرا شیرینی
شهد تنها مانده
در قفس روح به همراه شرر جامانده
باز هم نوبت توست
که بخوانی از یک معجزه ی آلوده
باز هم نوبت توست
که جهان رام کنی از همه شورش ها
و جهانم خندید
گسلی تازه مرا در قدمت افتاده
و همه تلخی این چرخ بلند از این است
که مرا شیرنی لمس تو آغازگر است
تا سحر هست بمان
تا سحر مال من است
صبح یعنی بدرود
صبح در ظلمت روز
پوستت بیرق رسواییمان خواهد بود
من خودم عقربه ها را به عقب می رانم
من نفس را به هوای تو نگه می دارم
تو بمان حادثه ی قرن
بمان هر چه که هستی
و نقاب نور سرکن که کسی نشناسد
که کسی نشناسد راهزن بی دردی
که کسی نشناسد قلب به دندان زده ای
که کسی نشناسد روح مرا دزدیدی
که کسی نشناسد شعر مرا آوردی
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
25 تير
1395 ساعت: 7:34