صدای زو زه ی گرگ های گرسنه از بالای کوه چون بهمن در دل مردم سرازیر میشود. زمستان قصد رفتن نداشت .
مردم برای تهیه ی آذوقه خود با گرگ ها در دل زمستان میجنگیدن .
امروز نم نم باران برف که تا شب نوید یک طوفان سوزناک را میدهد. برای شکار گوزن شکارچیان هریک تفنگ و سگان شکاری خود را آورده بودن . صدای یکی ازشکارچیکان با تجربه عین اینکه گله ی اسب وحشی را هدایت میکند آنها را به حرکت میخواند. دسته ی کوچکی از11نفرشکارچی با 6 سگ به سمت جنگل به حرکت می افتد وقتی به جنگل میرسند به فاصله ی کمی از هم شروع ب گشتن میکنن. برف تمام جنگل را پوشیده "گاهی صدای خش خش "بوی خرگوش از پشت بوته صدای سگ شکاری را به هیجان میخواند" شکارچی نیزبه خیال خودش بلاخره طعمه ی خود را پیدا کرده به سمت بوته تفنگ خود را نشانه میگیرد وعین ماری که در برف پیچ میخورد به سمت بوته میرود و با نگاهی دقیقانه پشت بوته را هدف میگیرد اما چیزی جز یک خرگوش بازی گوش پیدا نمی کند . گشتن تا غروب طول کشید دیگرشب داشت تمام جنگل را تاریک میکرد و صدای گرگ ها نزدیک تر "صدای سه شلیک به فاصله ی هم در جنگل پیچید و این یعنی بازگشت به خانه " در راه بازگشت از جنگل یکی از شکارچیان با صدای خش خش چیزی پشت بوته از حرکت می ایستاد "خود را پشت یک بوته مخفی میکند . چیزی جزیک شبح که چشمانش از میان بوته و لوله ی تفنکی که در سیاهی بیرون زده پیدا نبود.از میان بوته ها گرگ کوچک پوزه سفیدی خارج شد شکارچی بدون معطلی ماشه را میکشد " چیزی جز شلیک تفنگ به گوش جنگل نمی رسد "گرگ روی برف نقش زمین میشود "شکارچی از پشت بوته بیرون میاید "بالای سر گرگ خونی میرسد"گرگ را که گرمای بدنش هنوزحس میشود بلند میکند " صدای زو زه ی ماده گرگی بلند میشود "از پشت بوته ها چشمان کسی در حال نگاه کردن به این صحنه بود " شکارچی تیری میان بوته ها شلیک میکند " چشمان محو میشود " طوفان شروع می شود" با شکارچیان دیگر به سمت خانه میرود " وقتی به خانه میرسد پوست گرگ را میکند و با خیال سوده به خواب میرود "گرگ ماده بدون اینکه شکارچی بداند او را دنبال کرده بود و منتظرفرست " بوی فرزند خود" خوی او را وحشی تر میکرد " باد به شدت میامد " پنجره از شدت باد بازمیشود "بدون معطلی از فرصت استفاده میکند و وارد اتاق میشود دراتاق بسته بود به سمت چیزی حمله میکند و گردن اورا میدرد " از صدای طوفان چیزی شنیده نمیشود "جسم کوچکی فقط در حال تقلا کردن دست و پا میزند او را از تخت به پایین میکشد دیگر دست و پا نمیزد از پنجره فرار میکند به سمت جنگل " طوفان سردی می وزید شکارچی وقتی بیدار میشود برای روشن کردن هیزم " صدای تق تق کردن پنجره بازرا می شنود در را باز میکند " جسد فرزنده اش به طور وحشی در هم دریده شده بود .آن شب زو زه ی شکارچی با زو زه ی گرگ ماده در بالای کوه با هم یکی شد.........
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
18 تير
1395 ساعت: 7:47