خرید بک لینک
چو اشکی سَر به دامن شد که سازِ دایه می سازد؟
که تا فرجامِ دل بازی، وفا آرایه می سازد؟

تو از دارِ درخت آموز چونین احساس و اُلفت را
به هر هیزم شکن هم باز که طرحِ سایه می سازد؟

تو از شب رازِ عصمت گیر که در ایامِ بی دادی
ندارد آشکاری راز، که این پیرایه می سازد؟

تو از موری توان آموز که اهرامِ عجایب هم
کز آنان برنتابد صبر که او را مایه می سازد؟

تو از دل کینه در آور، چراغِ دل برافروزان
که از اعماقِ این ظلمت، چراغ و آیه می سازد؟

کجا مرغک سفر کردی که توتیا در این منزل
فتاده بر زمینِ گرم که او را پایه می سازد؟

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 18 تير 1395 ساعت: 7:47

صفحه بندی