نجوای خیالی نگاهت...؛
طنین دلهره ایست از پشت شیشه های انتظار...
که در آغازین لحظه های پایانی شب ؛
ندای تاریکیه دیگری سر میدهد ؛
تو می آیی ....؛
سرم روی تاقچه پشت پنجره...؛
دستانم که در انتظاری گرمای دستانت بود ؛
چه بیرحمانه به دست طبیعت سرد شد ؛
نوید انتظاری سخت برخواسته از جسمی بی جان اما پر امید ؛
و اینبار آرامشی بعد از طوفان....!
نازنینم....!
مرا ببخش اگر همچون جسارتم به خواستنت ؛
عمرم به داشتنت نرسید....!
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
11 تير
1395 ساعت: 21:41