آه! تا چند؛ دو چشمم به ره ات بگذارم
پشت این پنجره شب ها شده من بیدارم
بعدِ اینکه تو برفتی غم و اندوه تو را
سر هر ثانیه تکرار کند افکارم
پشت پای که به عشق منِ دیوانه زدی
بشکست بار دیگر سخت دل افگارم
همه شب لشکر دردِ که خیالت فرمان ـ
میدهد؛ آید و بر دار کشد هر بارم
تک تک ساعت و بغضِ من و تاریکی شب
دست به هم داده و هر لحظه دهد آزارم
بسکه افسرده شدم چند شب است تا دم صبح
سر خود سخت به دیوار زنم؛ بشمارم
با همه درد از این حال بدم؛ خوشحالم
خوش به حالم اثرِ عشق تو بر سر دارم
در میان؛ پای تو باشد، جنون هم بد نیست
دست به هیچ وجه ز دیوانگی ام نگذارم
شفیع سالک
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
11 تير
1395 ساعت: 3:15