چه شباهتی عجیبی تن تو به ماه دارد
نظری به حال زارم ، دل من گناه دارد
بدرخش و دلبری کن صنما که اقتباسی
قد چادر بلندت ز شب سیاه دارد
به مدار زندگانی تو دلیل جزر و مدی
که ز شوق بحر دیده رخ من گواه دارد
گر از عشق توبه کردم تو بیا که بازگردم
که ز آدمی همین بس که بس اشتباه دارد
مَثَلم به سان موجی که به ساحل آرمید است
نه چو شمع عاشقی که فقط اشک و آه دارد
نه که من تو را بخوانم ،تو مرا بگیر و تن کن
که در آسمان سردت الفش کلاه دارد
نرود هدر جوانی ، مددی اگر توانی
که چو رستمی به پیری به عصا پناه دارد
نرسند واژگانم به تمام آنچه داری
بِگُذر ز شعر خامم، اگرت که راه دارد