خرید بک لینک
به پایت ریختم ای بی وفا عمر گرانم را
نمودم پیر و فرسوده به عشقت جسم وجانم را

عجب با من غریب و با غریبان آشنا گشتی
زیادت برده ای ای آشنا نام و نشانم را

بیاموز از غم هجران کمی رسم وفاداری
که روشن می کند با شعله های خود شبانم را

نه همدل بوده ای با من ،نه یک دم همزبان ای گل
که می سوزاندم این غصه هم دل هم زبانم را

به پیری رو نهادم بر لبم افسوسها دارم
هدر کردم چرا بر پای تو عمر جوانم را

چه امّید محالی داشتم از،شور عشق تو
کنون با نا امیدی می سرایم داستانم را

چه شد در بندت افتادم نمی دانم نمی دانم
که اکنون می گزم بر کار خود هر دم لبانم را

چه شبها با خیالت می نشستم تا سحرگاهان
به خون آلوده می کردم سرای دیدگانم را

کنون با کوله باری از فراق واز جدائیها
روانم ناکجاها،می برم بار گرانم را

زدی بر سینه ام داغ جدایی من نهان کردم
نهان آیا توانم کرد این اشک روانم را

دریغ از گردش دوران دون صیاد وار آمد
به آمالم زد آتش کرد ویران آشیانم را

هزاران آه می آید به لب از سوز پنهانم
به شور شعر بنشان آذرا سوز نهانم را

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 11 تير 1395 ساعت: 3:15

صفحه بندی