خرید بک لینک
به نام خدایی که نور را افرید تا تاریکی بی معنا نباشد.
امروزم قلمم را با رنگ سیاه امیخته می کنم
مینویسم امیدوارم سیاه ننویسم.
از کودکی اموختم برای رسیدن به بهشت باید شهید شوم هر چند این فقط یکی از راها بود و من این را خوب اموختم و دانستنم انسان روزی میمیرد پس همه و همه روزی میروند چه خوب است این رفتن با شهادت باشد من کودک بودم و عقلی کودکانه که برای رسیدن به بهشت منتظر جنگی بودم تا شوم حسین فهمیده.
سالها گذشت دیگر کودک نبودم ولی هنوز هم ارزوهای کودکانه ی زیادی داشتم یکی از انها شهادت بود بی انکه از شهادت چیزی بدانم بجز تابلوهایی که در جادهها میدیدم.
و این تخیلات یک جوان بود که در زمانی زندگی میکرد که سالهای زیادی از تخریب گذشته بود و از جنگ فقط دست پاهای نداشته و چشمهایی که سویشان فقط تاریکی بود یا پدری بجسم سالم ولی با اندک صدای بلندی بذهن بیمار میشد
و من تمام این مساعل را فقط میدیم درکی از انها نداشتم و هنوز من فقط از جنگ شهادت را دوست دارم چرا که من با عقایدی شکل گرفتم که شهادت پله ای برای بهشت و من این را دوست داشتم.
زندگیم میگذشت دیروز مثل امروز بود و امروز مثل فردا و فردایم هم همانند پس فردا گذر زندگیم همانند فیلم اژانس شيشه اي بود که فقط تکرار میشد.
این بخش کوتاهی از من بود
منی که همه بود الا من بود.
بزرگتر شدم قدم بلند تر بقدری که میتوانستم شبکه تلویزیون را خودم تغییر دهم انقدر دوستان بتعریف نشستند که من هم از کنجكاوي خود بتسلیم نشستم روی بام ساختمان جا نداشت چرا که همسایگان هر کدام بشقابشان بسمتی وصل بود انقدر بشقاب های اهنی بر بام خانه وصل بود که گاهی راه رفتن هم دشوار بود من هم از اجبار بر بالکن نصب کردم بشقابی که مرا به دنیای تازه وصل میکرد
کنجکاو بودم و همانند بچه ایی که اسباب بازی تازه ایی میگیرد بسرعت کانال بالا پایین میکردم شوق داشتم و نشسته بودم ساعتها فقط کانال عوض میکردم انقدر کانال عوض کردم که نداستم که خودم را هم عوض کردم انقدر بیکار بودم که فقط پای ماهواره پای کار بودم.
انقدر میشنیدم حرفهای سیاسی که ندانستم چگونه سیاسی شدم و این شروع داستان من است.
منی که در سیاست فهمی نداشتم حال داشتم در سیاست نقش بازی میکردم.
و این جهل من بود که مرا اینگونه همانند قاصدک با نسیم هر کانال این سو و ان سو میکشاند گویندگان و مجریانی که در پشت کانال بودند با حرفهای قشنگ و بظاهر منطقی از جهل من بهره ها میبردند و اینجا بود که من شده بودم یک روشن فکر سیاسی که حتی اروزهای شهادت را به مسخره میگرفتم و حال خود را تلفین میکردم اینها هم سو استفاده از دین است.
من نماز نمیخواندم نه اینکه بی اعتقاد باشم در حقیقت حوصله پنج وعده نماز در روز را نداشتم.
حال زندگیم تغییر کرده بود دیگر من انتقاد میکردم پای اخبار داخلی اگر مینشستم همه را به دروغگویی متهم میکردم گاهی بی پرده ناسزایی میگفتن تمام مشکلاتم از شهریه دانشگاه تا نمره کم گرفتن دانشگاه را هم بتقصیر دولت مردان مذهب اقا می انداختم.
و این فصل تازه ای از زندگی من بود.
روزی از روزگار من کلاس درس اندیشه اسلامی داشتم کلاس های قبلی را اصلا حضور نمییافتم حضور در چنین کلاسهایی را برای خود افت میدانستم ولی ان روز که از قضا شنبه بود به اصرار دوستان متقاعد شدم بروم و بنشینم در کلاس..
نشسته بودم اخر کلاس بطوری که کسی زیادی اطراف نبود دانشجوها هم عده ای ساکت و عده ایی هم شلوغ میکردن
ولی من با خود در ذهنم هزار سوال سیاسی انتقادی جور میکردم تا استاد که از شانس من حاج اقایی بود را به چالش بکشانم و به ضم خود ان را مسخره و عقب مانده نشان دهم ناگهان در کلاس باز شد حاج اقای جوانی وارد شد لاغر اندام بطوری که شاید وزنش پنجاه کیلو میشد و این برخلاف تصورات مت بود چرا که من همیشه اخوندها را چاق متصور میشدم این اولین تعجب من در اولین دیدار بود.. شروع کرد به درس دادن نفهمیدم چگونه انروز من گنگ شده بودم برخلاف تمام تصورات من انروز اصلا بحث کلاس انگونه که من فکر میکردم نبود انروز در کلاس موضوع شیطان بود و این برایم کاملا عجیب و کنجکاو کننده بود ندانستم انقدر کلاس بسرعت گذشت که نفهمیدم زمان کلاس کی تمام شد و دانشجوها همه کلاس را ترک میکردند و این کلاس برای من شروع یک ماجرای جدید بود و موضوع موضوعی بود که هر شنونده ایی را کنجکاو میکرد و ان موضوع شیطان بود.
دیگر تمام اوقات بیکاریم که حدودا بیشتر روز بود را فقط پای ماهواره نمیگذراندم حال کتاب هم میخواندم کتابی که از یک دستفروش به قیمت ارزانی خریده بودم کتابی با نام شیطان در کمینگاه .
کتاب بزرگی بود و حرفهای تازه زیادی برایم میگفت همانند تمام کتاب ها نبود برایم حوصله م را سر نمیبرد
دیگر کمتر ماهواره میدیدم و بیشتر وقتم را صرف جستجو و تحقیقاتی میکردم که در زمینه شیطان و انسان باشد کم کم غرق در این موضوع شدم و کلاس های حاج اقا هم مرا بیشتر به این سو سوق میداد.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 10 تير 1395 ساعت: 4:49

صفحه بندی