خرید بک لینک
تو هنوز یادت است ؟!
روزِ در کوچهء ما
وقتی من محو تماشای تو بودم ... ناگاه -
چادرت را باد بُرد
تو ز توبیخ پدر
گریه کردی و منم خندیدم
تو ز خندیدن من قهر شدی
و به دستان بلورین خویش
سخت بر سینه من کوبیدی
و به تکرار بگفتی که برو !
....
کاش می شد که بفهمی
وقتی آن زلفک ممنوعه خویش
تو به بادش دادی
اتفاقن دل من نیز برباد افتاد
من از آن روز ... هنوز -
سخت دیوانه ام و می خندم.


«شفیع سالک»

.jpg  imagesCA6CKHI0.jpg (اندازه: 11.49 KB / تعداد دفعات دریافت: 2)

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 5 تير 1395 ساعت: 18:00

صفحه بندی