رگ، رگ، رگ
رگ،
بار،
باریدن گرفته بود و
نوزده پسر بی سر
از قعر دره
چیزهایی می خواندند که دیگر نبود
پ یک: مرخصی
پ دو: سیگار
پ سه: مادرم
پ چهار: اشلونک
پ پنج: گوسفندهای من
پ شش: دست های پدر
پ هفت: پَلا بونه
پ هشت: آبی
پ نه: سال گذشته در مارین باد
پ ده: پرچم بالاست
پ یازده: جون
پ دوازده: نمازم
پ سیزده: بریوان
پ چهارده: خط روی بازوم
پ پانزده: سنی سویوروم
پ شانزده: اوففف
پ هفده: Fuck
پ هجده: به چپ!، چپ
پ نوزده: خدا
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
4 تير
1395 ساعت: 20:37