شبی تاریک
هوا سرد است و بارانی
بلورین ریز می ریزد
درون از روزنک های
سرا دیوار پوشالی
به افکارم به سختی می زند سیلی
چنان سوزی
موازی با غمی سنگین
به جانم مانده از دیروز
شبیخونی به بهمن ماه
ستیزی نابرابر از
فرایند جدالی سخت
و نا همگون
زیک سو شیشه ها از سوی دیگر سنگ
هوا آلوده با دودی نفس گیر و
فضا آغشته از باروت
شعاراز کار و امنیت
سخن از روز آزادی و پیروزی
که اینک سخت کمیابست
وبا من می سراید با سه تاری کهنه از اندوه
هوا سرد است و تنهایی
فرا سو در افق گاه اذرخشی می زند بر آسمان لبخند
سوالم را نمی پرسم
که پاسخ نیک می دانم
که جغدی شوم از ویرانه می خواند
سر انجامِ
قدم ها نا فشردن گاه رفتن یا
نرفتن مرگِ تدریجیست
سرم را می فشارم سخت
دلم اینجا بسی تنگ است
و می جوید یلی دستان
جوانمردی چنان آرش
كزو می گفت در شب قصه هایی دور
عمو نوروز
ویا مردی به هیبت آریوبرزن
چه افسوسی
فروهشتن، نشستن، وز
ستم ها لب فرو بستن
چه شد آزاد مردی ها
چرا اینک فرو خفتیم در تک چنبری تاریک و تنهایی
دلم تنگست
وچشمانم
عجب هم دوش باران سخت میگرید
چه خواهد شد
سوالم را نمی خواهند پاسخ داد
که من خود نیک می دانم
که اینک نی که سرها، بلكه تن ها در گریبانند
واکنون زندگان هستیم لیکن مسخ
و می دانم که می دانی
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
4 تير
1395 ساعت: 16:57