به پایان می رسم هر دم
و آغازی نخواهم داشت
در این بحبوبه ی اندوه
وجودم خالی از امّید و جان لبریز از صد غم
نمی خواهم که پایان این چنین باشد
ولی آغاز دیگر در توانم نیست
نمی گویم
که در این حال خواهم ماند
ولی باران یاسی سخت می بارد
کلید قفل را از دستمان آرام دزدیدند
و ما در کنج این زندان به این اوضاع می خندیم
گروهی در لباس میش
تمام گله را چون گرگ می درّند
رهایی از نظر دور است و ناباور...
تمام عمر را در انتظار لحظه ی شیرین آزادی
طلوعی تازه تر از برگ شب بوها
نفس هایی نفس آور
و یک دستی نوازشگر و گرما بخش
به آخر می برم اما
غروب عشق را باور نخواهم کرد
و هرگز لحظه یی از یاد او غافل نخواهم ماند...