خرید بک لینک
نوربی رمق غروب از پنجره ی نیمه بازهمراه باقطرات جامانده از باران عصر گاهی به کمک نسیم روی صورتم می پاشید .
باضرب آهنگ موسیقی، گل نیلوفر روی آینه، داخل جعبه کوک شده می چرخید و میرقصیدوهمراه باقطرات آب که آرام از نوک گلبرگ شاخه گل محمدی کف دستم می چکید به گذر ثانیه هایم زندگی می بخشید.
شاخه گل محمدی که تازه گل داد بودو فضای اتاق را عطر اگین کرده ،انگاربا تصویرش بر روی آینه روی تاقچه، عطرش را سخاوتمندانه به آن هم هدیه می داد.
صدا رو که شنیدم از پنچره بیرون پریدم. کنار بید مجنون کنار کوچه نشستم. خیلی نگران بودم منتظرهمسر م بودم خیلی اسرار کردم که من هم با آنها همراه شوم، اما گفت حضور بچه ها کافی است.
سیاهی ازمیان تاریکی واز لای در ختان بیرون آمد، یکه خوردم. تا بشناسمش چند لحظهای طول کشید . گفتم احد جان مادر تویی؟ با لحن مخصوص خودش گفت مامان محمد رسول چرا اینجا نشستی، چند لحظه ای کنار من ایستاد ، در یک دستش دسته ای قاصدک داشت ودر دست دیگرش فر فره های رنگی
.قاصدکهارا رابه دستم داد وگفت اینها را برای مادرم چیده بودم، کنارم آرام ومنتظر نشست ، اوهم ازمن یاد گرفت که چشمش را به ته کوچه بدوزد.
تا مادرش آمد واورا به زور با خودش همراه کرد. آخر کمتر از سنش رفتار میکرد .
دیگر تمام لامپهای کوچه روشن شد، کور سویی ازنور چراغ ماشین از میان سیاهی ته کوچه مشخص شد.
بلند شدم ایستادم ودویدم به سمت ماشین معترض که کجایید شما؟ لبخندش آرامم کرد.
نمی دانم چراآن موقع سنگ بر ومته ازدرون ساختمان نیمه کاره شروع به سر وصدا کرد .صدای رعد برق هم مزید بر علت شد.
به ناگاه دستانش را به سرش گرفت و خودش را به در ودیوار می کوبید لامپ یکی یکی روشن شد و سرها از پنجره ها بیرون امد .
دستش را گرفتم اما قدرت نگه داشتنش را نداشتم دسته ی قاصدک پر پر شد فضای کوچه پر از قاصدک شد ونسیمی که کمی چموش شده بود کوچه را میهمان قاصدکهای جوانک همسایه کرد.
دستش را گرفتم ملتمسانه جلوش زانو زدم انقدر قدرت داشت که سرم به در دیوار کوبیده میشد.
التماس می کردم امیرعباس بچه هام...
خجالت که نه ،اما استیصال را در وجودشان مید یدم ،باسختی به اتاقش بردم اما حمله اش ادامه داشت. گلدان رااز روی میز برداشت وبه آینه اتاقش کوبید، تصویر گلهای داخل آینه هزار تکه شد.
به سختی آرام بخشش راتزریق کردم. اشکهایم بی امان می بارید.
تو داری می سوزی امیر عباس. چشمهایش می خندید وآرام ،آرام بسته شد.
روی صندلی چوبی کنار تختش نشستم.
دستهای محمد رسول روی شانه هایم وانگشتانم درون دستان دخترم که سر بر زانوانم گذاشته بود تابلکه تکیه گاهم باشند.
نسیم قاصدک باز، از لای پنجره نیمه باز شانه های مادر را مهمان قاصدکها کرده بود .انگاربه ستایش صبرش دوباره شکوفه زده اند."دوستان اگر ویرایش اشکال دارد ،عذر خواهم"

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: چهارشنبه 2 تير 1395 ساعت: 23:32

صفحه بندی