ای نفس، ای زندگی، ای غنچه ی خندان من
نازنین، آرام این طغیان کده، باران من
شب گهان مهتابی و وقت سحر خورشید ناز
می کنی با قلب این عاشق چرا بازی تو باز؟
آتشی از عشق خود بر جان من انداختی
سوختم از هجر تو اما تو رو ننداختی
ای گل خندان شدم مسکین هر روز و شبت
در گشایی گر شبی؛ بی اشک و آهی می روم
گشته ای شمع و شدم گرد تو چون پروانه ای
می روی؛ من می دوم بهرت چونان دیوانه ای
باز از عشق تو پرپر می شوم؛ اما چه سود؟
قصه ی این زندگی هجران پیش از مرگ بود
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
29 خرداد
1395 ساعت: 18:15