امروز دلم زه بهر دیدار،
یک باره بهانه ی تو را کرد
گفتم که تو رفته ای ولی او،
جفت پا به ی لنگه کفش میکرد
گفتم چقدر تو ساده ای دل،
اینقدر نکن تو هی حماقت
ناگاه در آن بحث و جدل ها،
عقل آمدکرد او وساطت
گفتا که چتان شده دوباره،
این گونه به جان هم پریدید
هر بار همین بساتتان است،
معشوقه ی خود ولی ندیدید
ناگاه قلم به دست من داد،
یک کاغذ و رنگ های بسیار
گفتا که ز بحر شادی دل ،
نقشی تو بکش ز آن رخ یار
دیدم که عقل بد نگفته،
دل گفت عجب سخن ب جا بود
یک لحضه چنین به یادم آمد،
نقاشی من دگرکجا بود
گفتم که مرا معاف دارید،
من بهره از این هنر نبردم
دل گفت که میکشم من ،
کاغذوقلم به او سپردم
آهی بکشید از سر غم،
نقاشی خود چنین شروع کرد
نقاشیه صورتت چو بگذشت،
آنگاه قلم شروع به مو کرد
چون رنگ سیه به زلفت آراست،
گفتا که عجب بد است این رنگ
سیاهیی زلف تو کجاوو،
سیاهی این رنگ بد آهنگ
گفتم که شناسمش یکی را،
کو تیره بود بیش از این رنگ
این رنگ فقط به نزداو است،
پیدانکنی تودر دل سنگ
یکباره بدیدم که دلو عقل،
پیگیرشدند مراچنان سخت
گفتم که اگرجواب خواهید ،
با هم برویم به پیش این بخت
عقلو دلو من شدیم همراه،
رفتیم به او سلام کردیم
چون ارز ادب بگشت اتمام،
آغازچنین کلام کردیم
گفتم که تو ای بخت عزیزم،
دل خواست کشد رخ یار
اما چو بشد نوبت زلفش،
الوان زه کشیدنش شدن زار
سیاهی زلف یار دیدی،
شب راگرفته او به بازی
در رنگ سیاه طره هایش،
بنموده خدا رمزو رازی
گفتا که چنین رنگ سیاهی،
پیدا نشود به جز براین تن
اما بود اینرنگ امانت،
عشق آمده داده است برمن
گفتا که به رسم این امانت،
جزعشق به کس نخواهمش داد
گر خواهی که تو رادهم من این رنگ،
در منزل عشق ازاو بکن یاد
دل گفت که من منزل عشقم،
اورا بکنم چه زود بیدار
چون عقل چنین بدید اوضاع،
گفتا بروم من از پی کار
چون عشق بیایید اوبه اینجا،
دیوانگی آردو جنون بهمراه
هر گزنشده چنین به تاریخ،
منزلگه عشقو من به یک جا
این را چه بگفت اورفت،
دل آمدو عشق را صدا کرد
بگذشت به ما چو لحضه ای کم،
عشق آمدو این چنیین ندا کرد
دانم که زه بهرچه به اینجا،
امروزچنین قدم نهاده
آیم با شما ولی یه یک شرط،
اینبار قلم به من بداده
دل رفتو قلم به او سپارید،
بخت آمدو او دوات گردید
چون گشت همه چیزچنین مهیا،
گیسوی پریشان بدرخشید
آری عجب نیک رخی شد،
انگار خودت به عینه دیدم
گیسش به رنگ گیسوی تو،
هق هق دلم را میشنیدم
نقشی که به این صفحه کشیدیم ،
پیدا نشودبه هر دوعالم
نقاش بود بختو غمو عشق،
طراح بودعقلودلو من
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
15 خرداد
1395 ساعت: 7:34