گرفت اسلحه را سمت آینه دستم
گرفته دست خیالت دوباره دستم را
یواش تخم خودم را بریده ام با کارد
قبول میکنم اینبار هم شکستم را
هزار مرتبه من را به دست من کُشتی
منم که متّهمی پای قتل ها شده ام
زباله های اتاقت چه خوب میدانند:
جنین بی پدری توی سطل ها شده ام
چقدر یک شکمِ سیر من زمین خوردم
چقدر بغض، مرا روی میز شامم خورد
نگاه کن جسدی نیمه جان که قلبم بود
چگونه بانگِ اذان روی جرثقیلت مُرد!
به قتل خاطره هایت نشسته ام در خود
که خار مادرِ این زندگی یکی شده است
تو نیستی مرضِ سیبری گرفته اتاق
نگاه تلوزیون وااای... برفکی شده است
دلم گرفته هوا هم گرفته باران هم...
دهان پنجره سایلنت میشود تا صبح
پناه آخرِ کبریت های مست شدم
و زندگی که دو نخ کِنت میشود تاصبح
درون جنگِ بدِ نامنظمت بانو:
شبیه خانه ی یک شیعه در حلب شده ام
به قرص های سمج نامه ای نخواهم داد...
که فاشِ شان نشود بی تو بی عصب شده ام
نسشته توی سرم پنکه های سرگیجه
نشسته توی دلم آب جوش در کتری
مرا نجات نداد،ارّه ات میانِ گلوم
مرا شکسته همین بغض های یک متری
همیشه ماهیِ در تنگ خوب میفهمد
که بی من آب از آبت تکان نخواهد خورد
به سمت آینه شلیک میکنم خود را
و روی دست خودم عاشقانه خواهم مُرد!!
"امین شیخی"
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
14 خرداد
1395 ساعت: 6:33