سلام به دوستان عزیز هفته آخر پائیز "هفته مولانا" از تاریخ"19تا26 "آذر ماه هرسال یعنی"10تا17" دسامبر میلادی در شهر "قونیه" (شهری در جنوب غربی کشور ترکیه امروزی )که مولانای عزیز ما از جوانی تا مرگ رو در اون بعد، از مهاجرت از بلخ گذروند و همان جا دفن شد، مراسمی برگزار میشه که هزاران نفر از سراسر دنیا در اون شرکت میکنن .باید افسوس خورد که ایران از قافله همسایگان مدعی این شخصیت برجسته داره عقب می افته چرا که مولانا تنها چند بیت مختصر به عربی و از اون کمتر به ترکی داره!
ومابقی ازشش دفتر"مثنوی" و غزلیاتی که به اسم"کلیات شمس"میشناسیم همه به قند پارسی بوده!به "زبان مادری ما!"
مولوی حدود" 700سال" پیش بدرود حیاط گفت در حالی که ملّیت آنگونه که ما میشناسیم" 200" ساله که بوجود آمده بنا بر این مولوی برای همه انسانهاست و اگر قرار باشه به کسی تعلق داشته باشه "ما هستیم که برایمان به زبان مادری شعر گفته !".یکی این و باید به این ترکیه بگه "!
هرچند مخاطبان مولانا از محدوده مرزها فرا تر رفته اند چرا که "ترجمه شعر هایش در سال 2001 میلادی در آمریکا 500هزار نسخه فروش رفته و محبوب ترین کتاب سال آمریکا شده".
حتما خیلی از شما کتاب "کیمیاگر ""پائولو کوئیلو "را مطالعه کردید و میدانید که در همه جای دنیا بسیار فروخت، پس بهتر است بدانید این کتاب بر اساس یکی از داستانهای "مثنوی" نوشته شده! البته شاید خیلی از ما برایمان پیش نیامده باشد که برویم از قفسه یک کتابخانه مثنوی را بیرون بکشیم و بخوانیم و تا وقتی مثنوی را نخوانده باشیم ، کمی سخت است که بدانیم چرا این اثر مهم و یک "شاهکار" است .مولوی در مثنوی مسائل عالی عرفانی و حکمی را به شعر در آورده و خوشبختانه به جذابیت کار هم فکر کرده و این مسائل را در قالب قصه ها و حکایتهائی آورده که بعضی از آنها جزو حکایتهای "قرآنی" اند و بعضی ها قبلا در کتابهائی مثل "کلیله و دمنه " "قابوسنامه"شاهنامه"و"قصص الانبیا" آمده اند .
از اونجائی که تصمیم ندارم سر شما رو درد بیارم!
"بیائید با هم مروری کنیم زندگی این "مرد بزرگ عارف شاعر و فقیه رو".
تولد:
سال"604"ه.ق.مولوی در بلخ متولد میشه 8 یا 15 مهر سال 652 شمسی و 1273 میلادی یعنی 741 سال پیش. 10 سالگی :
"حمله مغولها نزدیک است خوارزم شاهیان با سلجوقیان در گیرند پدرش "بهاءولد" از علما و عرفای به نام خراسان قدیم (بزرگ) بود و مورد احترام دربار سلطان محمد خوارزمشاه ودر در بار سلطان به "سلطان العلما "معروف،در همین ایام ظاهرا بدلیل اختلاف با "امام فخر رازی"یا ترس از حمله مغول تصمیم به مهاجرت از بلخ میگیرد البته شاید دلیل اصلی اقبال و احترام زیاد مردم به شیخ و بیم از دربار خوارزمشاهیان هم باشد.
(امام فخر رازی لقبش "امام المشککین"استاد"سلطان محمد خوارزم شاه "است و در فلسفه به تمام حکمای قبل از خود از "ارسطو" تا "ابو علی سینا "ایراد میگرفته Huh و دلیل لقبش هم همین بوده! در طرف دیگر شیخ اهل بحث و جدل نبوده و و دانش و معرفت حقیقی را در "سلوک باطنی" میدانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی).
11سالگی:
مولوی قبل از حمله مغول و هنگام مهاجرت با پدرش از بلخ به بغداد در نیشابور با "عطار "ملاقات میکند و عطار یک جلد" اسرار نامه اش" را به مولانای نوجوان میدهد و پیش بینی میکند: "دیر نباشد که این پسر آتش در عالم زند".
البته مولانا به "سنائی" هم به اندازه عطار ارادت داشت و او را از استادان خود میدانست می گویند در مجلس درس مولوی شاگردانش به"حدیقه الحقیقه"سنائی قسم میخوردند.
"عطار روح بود و سنائی دو چشم او........ما از پی سنائی و عطار میرویم"
"مولوی به همراه پدرش و همزمان با حمله مغولها وارد بغداد میشود."
17 سالگی:
"مولوی در لارنده شهری در غرب ترکیه ساکن میشود وازدواج میکند.7سال در این شهر اقامت میکند مادرش"مومنه خاتون " در همین شهر فوت میکند.
24 سالگی:
به قونیه مهاجرت میکند ! . قونیه در جنوب غربی ترکیه است که آن موقع اسمش آسیای صغیر یا روم شرقی بوده و مرکز روم شرقی در آن دوران قسطنتیه دیروز یا استانبول امروز بوده در قرن پنجم ترکان سلجوقی روم شرقی را تصرف میکنند ولی این نام همچنان روی این منطقه میماندبه همین خاطر به مولوی هم میگویند رومی!در آن زمان "مولانا جلاالدین"صدایش میکردند که بعد ها (ظاهرا از قرن9 هجری به بعد)"مولوی" به دنبال نام "جلاالدین"آمده که به معنی "عمامه کوچک "و لقب علما و دانشمندان بزرگ بوده.
26سالگی :
وفات پدر گرانقدر مولانا.
27سالگی:
"سید برهان الدین ترمذی" به قونیه می آید .ترمذی از آن آدمهای چند بعدی بود که هم فقه میدانست هم سلوک و عرفان لقبش "محقق"است و بیشتر با نام "محقق ترمذی"شناخته میشود از بچگی مربی مولانا بوده و بعد وفات پدرش در 26 سالگی 9 سال تمام به او درس میدهد.
36سالگی :
در 4 مدرسه در قونیه درس میدهد و همه او را به "علم و فقاهت "میشناسند.
40سالگی: "مولانا شمس را میبیند"!
کلا ما دو تا مولانا داریم !یکی قبل از ملاقات با شمس و دیگری بعد ملاقات با شمس! اولی فقیهیست مورد احترام همه دانشمندان هم عصر و دومی شوریده ای عاشق که چرخ میزند و شعر میگوید و درس عرفان میدهد خوش به حال دومی!
داستان آشنائی این دو از این قرار بوده روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمیگشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد (ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» مولانا فرو ماند و گفت: درویش، تو خود بگوی. گفت: اختلاف در ظرفیت است که محمد را گنجایش بیکران بود، هر چه از شراب معرفت در جام او میریختند همچنان خمار بود و جامی دیگر طلب میکرد. اما بایزید به جامی مست شد و نعره برآورد: شگفتا که مرا چه مقام و منزلتی است! سبحانی ما اعظم شانی!
پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد.
شمس تبریزی به مولانا گفته : از راه دور به جستجویت آمدهام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله میتوانی رسید؟
و مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و اینبار مزاحم را از شانههایم بردار.»به این میگن رفاقت!
"شمس تبریزی "در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پرشور عرفانی پرداخت. کسی نمیداند شمس تبریزی به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس تبریزی عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کردهاند که او از حیث دانش و فن بیبهره بودهاست که نوشتههای او بهترین گواه بر دانش گستردهاش در ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.اما شمس کیست؟تا قبل از اینکه ردی از "مقالات شمس"،متن گفتار های او در قونیه پیدا شود یعنی تا همین چهل و چند سال پیش قوی ترین فرضیه در مورد شمس این بود که او اصلا وجود نداشته!و توهم وخیال مولانا بوده و اگر هم وجود داشته درویشی ژولیده ،عامی و بیسوادی بوده ولی چیزی که از "مقالات "و یکی دو زندگینامه ای که در مورد مولانا نوشته شده میشود فهمید این است که "محمد تبریزی" ملقب به "شمس "یک آدم حسابی بوده "فقه" خوانده و شاگردی چند استاد را کرده "و در نهایت به تصوف و درویشی رو آورده هر چند در این راه هم شیوه و دیدگاه خاص خود را داشته" .مولانا بعد از دیدار با شمس اما کسی است که "از همه اینها فراتر رفته و این شخصیت دیگر شباهتی به فقیه مدرس کامل و به قاعده ای که شاگردانش می شناختند نداشت و مولانا بسیار عاشق تر و عارف تر شد چیزی که شاگردانش نمی فهمیدند و به همین دلیل شروع به آزار و اذیت شمس کردند تا جائی که شمس گذاشت و رفت!پدر (جهل بسوزه)!
زاهد بودم ترانه گویم کردی ///////// سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم ///////// بازیچهٔ کودکان کویم کردی
41سالگی:
"شمس برای اولین بار نا پدید میشود" !در واقع به دمشق میرود.(جوگیریم حدی داره حالا استاد ازش خوشش اومده ها)!
42سالگی :
"شمس "بر می گردد !
مولانا پسر بزرگش "سلطان ولد"را که خودش هم از مریدان شمس بود به جستجوی شمس میفرستد و او شمس را در دمشق پیدا میکند و به احترام شمس تمام راه بازگشت را پیاده در رکاب او می آید "سلطان ولد"دو مثنوی به شیوه پدرش دارد.ای ول!
پیش شیخ آمدند لابهکنان///////// که ببخشا مکن دگر هجران
توبهٔ ما بکن ز لطف قبول ///////// گرچه کردیم جرمها ز فضول
مولانا اینبار" کیمیا خاتون "را که از اقوامش بود به عقد شمس در می آورد ولی او هم قبل از غیبت همیشگی شمس فوت میکند.برای درک رابطه شمس و مولانا این کلام شمس شاید راهگشا باشد "من بر مولانا آمدم . شرط این بود که من نمی آیم به شیخی،آنکه شیخ مولانا باشد بشر نباشد.من آن نیز نیستم که مریدی کنم.من پای دوستی مولانا نهادم دلبر و گستاخ."
43سالگی :
"شمس برای همیشه نا پدید میشود"! (کلا تو کار ِجون به لب کردن بوده ها)! ظاهرا بعد از مدتی دوباره آزارها شروع میشه که شیخ مارو از راه به در کردی !
بعضی ها میگویند که او را کشتند و احتمالا "علاالدین "پسر مو لانا هم در قتل دست داشته اماروایت منطقی تر با توجه به نشانه هائی که هست این است که او به تبریز برگشته و چند سال بعد در همان جا فوت نموده:
خواهم این بار آنچنان رفتن/////// که نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجز///////// ندهد کس نشان ز من هرگز
چون بمانم دراز، گویند این///////// که ورا دشمنی بکشت یقین
حال و روز مولانا بعد از غیبت شمس:
روز و شب در سماع رقصان شد////////// بر زمین همچو چرخ گردان شد
از این زمان تا زمان فوت مولانا وقتی از بازگشت شمس نا امید میشود جایگزین هائی برای شمس بر میگزیند که عبارت اند از :
1-" شیخ صلاحالدین زرکوب "
روزی مولانا از کنار زرکوبان میگذشت. از آواز ضرب او به چرخ در آمد و" شیخ صلاحالدین زرکوب "به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود. بدین ترتیب مولانا شیفته صلاحالدین شد و شیخ صلاحالدین زرکوب جای خالی شمس تبریزی را تا حدودی پر کرد.صلاحالدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان باخت و در قونیه دفن شد.
2-"حسامالدین چلبی"
معروف به اخی ترک از عارفان بزرگ و مرید مولانا بود. مولانا به سفارش حسام الدین مثنوی معنوی را به رشتهٔ نگارش در آورد و گه گاه در مثنوی نام حسام الدین به چشم میخورد به همین سبب در ابتدای امر نام حسامی نامه را برای مثنوی معنوی بر میگزیند.
68 سالگی:
" وفات"
مولانا، پس از مدتها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری درگذشت.
در آن روز پرسوز، قونیه در یخبندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند. افلاکی میگوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود:
بعد چل روز سوی خانه شدند /////// همه مشغول این فسانه شدند
روز و شب بود گفتشان همه این /////// که شد آن گنج زیر خاک دفین
آثار:
مولانا کتاب "مثنوی معنوی" را با بیت «بشنو از نی چون حکایت میکند /از جداییها شکایت میکند» آغاز مینماید. مثنوی معنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از ۵۰ سال داشت که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی نه از آن رو که از آثار قدیم ادبیات فارسی است؛ بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد.
غزلیات و «دیوان شمس تبریزی» (یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کردهاند. درصد ناچیزی از این غزلیات به زبانهای یونانی و عربی و ترکی است و عمده غزلیات موجود در این دیوان به فارسی سروده شدهاند.
"هم عصران"و رابطه آنها با مولانا:
1-"سعدی شیرازی":بعضی گفته اند این حکایت بوستان که:
"شنیدم که مردیست پاکیزه بوم//////// شنا سا و رهرو در اقصای روم ..."
حکایت دیدار این دو نفره که احتمالا سعدی زیاد باب طبعش نبوده استاد!
2- "نجم الدین رازی"
این استاد تکلیفش با خودش ! ببخشید با مولانا مشخص نیست!چون هم دوستش داشته و احترام می گذاشته،هم یه وقتهائی انتقاد میکرده از استاد. مکاتباتی که با هم داشتن این و میگه!
3- "فخر الدین عراقی"
از پیروان مولاناست هم در شعر هم در عرفان مولانا را دیده بود و هر وقت صحبت از مولانا میشد" آه " می کشید و می گفت:"در این عالم غریب آمد و غریب رفت".
خب معذرت میخوام که وقتتون و گرفتم و سرتون رو درد آوردم تا یه دفعه دیگه " شاد ،سلامت و سبز باشید"
وامیدوارم "دلگیر ِ پائیز نباشین،دلتون گیر ِ پائیز باشه" با تشکر از زحمات مهناز بانوی عزیز و سایر دوستان در این بخش