از دست جهانم شده ام پیر و گرفتار
بر هر کس و ناکس شده این حادثه تکرار
گیجم، شده ام شکلِ علاماتِ تعجب!
روزی شه و روزی دگراندر تهِ یک غار هرثانیهبختمبخدا، رنگِدگر شد
اینجا ننشستم به رضا، بلکه به اجبار
دیگر نشوم خامِ کراماتِ زمینت
بر مردن من می کند این قافیه اصرار
چاقو به رگم خیره شد اما عملی نیست
این زن نشود، حامیِ شیطانِ ستمکار
عمری که چنین رفته.. الهی که ازین پس
بر بخت من این دفعه شود معجزه معمار...