خرید بک لینک
«نامهربـــــانی ها»

چنان بیزارم از این زندگیِ سردِ تکراری

که راضیم به مرگِ خویش،تا کی رنجِ بیماری؟

چنان در خویش بشکستم که تا عرشِ الهی رفت

صدای استخوانم در سکوتِ خویشتن داری

به شلاقِ غمِ نامهربانی ها مرا کُشتند

نمیدانی چه دشوار است،دردِ بی کَس و کاری

نه کَس ما را نه ما را کَس،هنوزهم ساده و تنها

شبی مستم،شبی هشیار،نه دارم دل نه دلداری

لباسِ کهنه میپوشم،قبای کد خدایی سوخت

به باطن شمعِ شب هایم به ظاهر رِندِ بازاری

به عشقت سینه ام چاک است،نمیدانی چه غمناک است

نصیبم ذره ای خاک است و حقّم رنجِ بیماری

میانِ این همه گُل سر برون آورده ام چون خار

نگارا می روم زین جا اگر از بودنم خواری

مکن آشفته حالم را،مکن غمگین خیالم را

که بشکستند بالم را و کِز کردم به بی عاری

حکایت های بی پایان...چه خطی دارد این دفتر

بیا درکِ هویدا کن بسا دارد گرفتـاری

محمدرضا یعقـــوبی سورکی«هویدا»


کولــــــــه بار تنهایی

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 6 خرداد 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی