خرید بک لینک
جایی امن...


نیمه شب چون آواری بر دوش تنهاییِ زنی غمگین،سنگین می نمود
صدای بوق ممتد هوس
اتومبیل های ایستاده به تماشای تَنی تنها
قدم هایی استوار از ترسِ نامهربان رفتن
و گامهایی مردد از رفتن
تردیدهایی زهر آلود از آمدن عابر ی بی پناه
کفش های پاشنه بلند ورنی
پالتویی مشکی از خزی به رنگ چشمان بادامیش
شالِ سرمه ای بلند هم سانِ کیفی کوچک دستیش که هر از گاهی با زمزمه ی آهی بلند در پنجه دستانش می فشرد
پنج دقیقه به یک نیمه شب
و هیاهوی خاموشِ شهری که فریادهای اسیر در سکوتش را به نجوایی گنگ زمزمه می کند
ماشینهای لوکس یکی پس از دیگری روبروی زن ایستاده و با نگاه عبوس زن بدرقه می شوند
انگار او منتظرِ آمدنِ کسیست که خیال آمدنش نیست
و کمی آن سوتر دختری جوان که مدتی از دور به زن خیره شده
کم کم با قدمهای لرزان به او نزدیک می شود
بدنی نحیف..
رخی زرد...
چادری مشکی و چشمهایی که آینه ی گویایی از چهره ی زیبای صاحبش بودند
چندان زیبا به نظر نمی رسید ..اما!!
کاملا مشخص بود بسیار زیباتر از آنیست که دیده می شود...!!
دختر جوان هر چه به زن نزدیکتر می شد تردیدهای هم کلام شدنش به اطمینانِ بازگشتش نهیب میزد
اما انگار..باید..سکوتِ نیمه شبِ پیاده رویِ این شهر به طنینِ صدای این دو غریبه می شکست
زنِ شیک پوش که چند لحظه ای بود متوجه حضور دختر جوان شده بود
پاکتِ سیگارِ خود را به سمتِ دختر گرفته و گفت
-می کشی..گرمت می کنه
دختر که هنوز در میانه ی راهِ گفتن یا نگفتن بود گفت
- نه!!..سیگاری نیستم ..فقط..؟؟
-فقط چی؟؟
فقط تو این شهر غریبم دنبال جایی می گردم شب و به صبح برسونم ..
-دنبال یه سقفی یا...و زن تردید کرد و کلامِ آخرش را قورت داده و سکوت را نقشِ گنگِ لبهایش
دختر که حال و روزش نشان از ضعف شدید بنیه جسمانی و گرسنگس مفرطش داشت دوباره گفت..
-جایی هست که تو این شهر به اندازه ی یه خواب آروم بدون ترس به آرامش رسید؟؟
یه جایی مثلِ...و سکوت اینبار سهم لبهای دختر جوان بود...
زن که صداقت صدای دختر را به خوبی و روشنی درک کرده بود ..نگاهی عمیق به دختر انداخت و گفت..
-یه جایی مثلِ..؟؟
و دختر جوان که در کلامش حسرتی بود به بلندای نیمه شب پاییزی شهر سرش را پایین انداخت و با نجوایی آرام گفت...جایی امن مثل خونه!!
زن که با پاسخ دختر دگرگون شده بود سیگار گوشه ی لبش را روشن کرده و گفت..
-گم شدی؟؟..چند سالته؟؟
-نوزده سال
-اهل کجا
-مگه فرقیم می کنه جایی که دیگه جای من نیست کسی دلواپس و نگران اومدنم نیست!!
-چرا؟؟..چرا از خونه بریدی؟؟
-اونا از من بریدن!!
-یعنی اونا تو رو ترک کردن؟؟
-نه..
-پس تو از اونا بریدی!!
دختر که در دوراهه ی تردید در درستی حرفهایش مانده بود با لحنی بی تفاوت گفت
-نمی دونم شاید..حالا چه فرقی می کنه من یا اونااا
-خیلی فرق می کنه با دلیلش کاری ندارم به منم مربوط نیست کی مقصره اما دختر جون تو این شهری که مردایی مردترن که تنشون بیشتر از بقیه بوی تن زنای تو را مونده و بی پناه بده
اونایی که لق لقه ی چرت و پرتای روزانشون تعریف از بی ناموسی و هرزگیاشونه
برای هیچ کس امن نیست
به زودی به جایی می رسوننت که روزی صدبار ..بلکم هزار بار دلت می خواد به کودکیِ امنِ خونتون به دستای پر از امنیتِ پدرت به چهارچوب گرم آغوشِ مادرت سرک بکشی..
اما دیگه چیزی ازت نمونده که به معصومیت خانوادت هدیه کنی
به ظاهر پر از خوشبختی من و این زنای خیابون نگاه نکن
بهای داشتن من با اینهمه زرق و برق برای مردایی که ارزش نگاه کردن نگاه معصوم یه زن و ندارن فقط صد هزار تومن ناقابله
اونم برای یه شب
که گذروندش کم از یه عمر نیست
می فهمی؟؟
حالا روی خودت و معصومیتت قیمت بذار..گفتی سیگاری نیستی ..اما من میگم میشی..هرزه نیستی اما میشی..تنت که مثل حوله شد..تکراری و عادت که شدی ..سیگاری که هیچ ..به خیلی بدتراشم تن می دی
من آینده ی توام
نگاه کن
افتخارِ زیباییم بوی گند میده
زن باید به بوی تنِ یک مرد
به عطرِ یه دست و نفسِ یه آدم عادت کنه...
غرور مزخرفترین افتخار دنیاست وقتی بینِ تو و خانوادت دیوار بشه...
این دیوارو خراب کن
دختر جوان حیرت زده از حرفهای زن بغض چندباره ی خود را فرو خورده و آرام گفت
-هیچ کس دنبالِ من نمیاد
به خدا امشب ده بار به خودکشی فکر کردم اما ترسیدم ..خیلی
یادمه قبلنا از غریبه ها می ترسیدم ولی الان بیشتر از غریبگیهای خودم با خودم ترس دارم
با خودم غریبه شدم با خودم می فهمی؟؟
چه فرقی می کنه کجا و چه وقت..کدوم محرم یا نامحرم
من برای همه تموم شدم ..
سه روزه ی از خونم اومدم تهران دو روزش گرسنه بودم خستم و داغون تر از اون که زندگی برام ارزش جنگیدن داشته باشه ...
دختر جوان که هر لحظه کم توان تر و بد حال تر از قبل میشد بعد از گفتم جمله ی آخر از حال رفت و چون فرشی نقشِ سنگفرش های پیاده روی سرد شهر شد...


*****

صدای بلندگو و تابلوی معروفِ دعوتِ به سکوتِ بیمارستان اولین تصاویر و صدایی بود که دختر جوان بر روی تخت بعد از زمانی نامعلوم لمس می کرد
آفتاب سردِ پاییزی و نسیم خنکِ صبحگاهی چون مهمانی ناخوانده سیمای میزبانشان را به نوازشِ حضورشان سپرده بودند
گوی از همین نزدیکی هااا بوی خوش زندگی می آمد
در کشاکشِ احساسی لذت بخش تن رنجور دخترک باز هم به شمیمِ بی مانند دستانی آغشته شد که امنیت بودنش پایانِ تمام نداشتن های دنیا می نمود..آری دست های امن پدر و آغوش لبریز از آرامشِ مادر ......
مهمانی چشمها را پایانی نبود
و برای آغازِ غمها نیز مجالی...
دخترک می خواست چیزی بگوید که مادر با گذاشتن انگشت بر لیهایش او را دعوت به آرامش کرد وآرام گفت ..هیس..بعدا..بعدا..
و سپس رو به مرد کرد و گفت
-نامه ی ترخیص سیما رو گرفتی؟؟
مرد که چشمهای قرمز و پف کرده اش فریاد می زد تا صبح بر بالین دختر بیدار بوده گفت ...
-منتظر افسر پرونده هستم گفتن به زودی میرسه باید گواهی مامور نیروی انتظامی و بگیریم..
که در همین حین در اتاق باز شد و زنی با چادر مشکی و پوشه ای آبی رنگ در دست وارد شد و رو به مرد کرد و گفت ...
-آقای قربانی پدر سیما قربانی شما هستین؟؟
مرد بلافاصله جواب داد بله من هستم
ستوان دوم نرگس محمدی هستم از پلیس ویژه ی گشت شبانه لطفا زیر این نامه و تعهد نامه پیوست رو به جهتِ ترخیص سیما جان امضا کنید...
صدای زن و هیبتِ او برای سیما یاد آور زنِ شیک پوشِ کنار خیابان بود و شباهتی انکار ناپذیر در میان تردیدها و تشکیک دخترک پیش از آن که سیما لب به سخن بگشاید زن در گوش او زمزمه کرد
به امنیت امنِ خانوادت خوش اومدی
یادت باشه همیشه اینقدر خوش شانس نیستی
من مثل تو بخت و اقبالم بلند نبود اما از وقتی به خودم اومدم تصمیم گرفتم به اندازه ی یه زن لااقل مرد باشم
نمی دونم تو چندمیش بودی
اما مطمئنم آخریش نیستی
همیشه خاطرت باشه از هر صد زن فاحشه یکیش شاید به خواست خودش تن به فحشا داده باشه
به هیچ مردی از روی احساس اعتماد نکن
و به هیچ مردی بی دلیل بی اعتماد نباش
زندگی و از خودت شروع کن
با یه لبخند کوتاه در شادی خانوادت شریک باش
....و بدون هیچ جایی امن تر از اونجایی نیست که مادری و پدری منتظر فرزندشون هستن..
....چند لحظه ای گذشت و سیما با لبخندی که در سرزمین دستان پدرش آرام گرفته بود ..
به زنی فکر می کرد که مردانگی را در حقش تمام کرده بود.....



رامتین و دیگر هیچ
توضیح اینکه بدون ویرایش نوشتم
بدون فوت وقت
از اینکه وقت عزیزان و گرفتم عذر می خوام
....

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 31 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:55

صفحه بندی