خرید بک لینک
در من اژدهایی خفته بود
بی شباهت به قصه ها ، طفل و کودن
مانند داستان ها ، بی منطق و آتشین
با گذر روزها هر ثانیه دست و پا میزد
در جست و جوی فضایی برای نفوذ ، ارضای طمع..
مردم شهر درونم نفس هاشان در ترس ظهورش سرد بود
چه زیاد بوده اند رزمجویانی که در این شهر طغیان کردند برای خاموشی نفسش ولی با نفسی خاموش شدند..
بزرگان شهر می گفتند روزی شوالیه ای از شهری دیگر برای نجاتشان خواهد آمد
آن وقت است که آرامش به شهر برمی گردد،لحظه ها گرم می شوند ..رویایی شیرین.
.
وقتی اولین بار به چشمانت نگاه کردم به قلبم ضربه زد
انگار بی قرار شد،انگارزمان تغییرسلطنت را حس کرد و کردیم..امید در چشم همه موج زد..سوسوی آفتاب..
تو شوالیه ای بودی که روزهای خاکستری من و مردمانم را سفید کردی
با اولین لبخندت اژدهای سرکش سرنگون شد
پادشاهم شدی..پادشاهمان بمان..
من و مردمانم به دستان گرم اژدهاکشت محتاجیم..
بدون تو شهرمان سرد و ترسناک است
می ترسیم.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 24 ارديبهشت 1395 ساعت: 1:49

صفحه بندی