خرید بک لینک
مرد پکِ عمیقی به سیگارِ نیم سوخته اش زدو...
دستی بر سیمای چروکیده اش کشید....وبا صدایی بلند پهنه ی آرامِ سکوتِ فضا را به طوفان صدایی زمخت شکافت..
قهوه!!
قهوه چی که چند دقیقه ی پیش قهوه ای گرم برای مرد سرو کرده بود
با صدایی آغشته به تحکم گفت
_قهوه تون سر میزه جناب..
مرد نگاهی عبوس به قهوه چی انداخت با صدایی بلندتر اینبار فریاد زد
قهوه!!...یکی دیگه...
و لحظه ای بعد شاگر قهوه چی با قهوه ای گرم روی میز حاضر شد..و در حالی که قهوه ی گرم را روی میز میگذاشت دست دیگر را به قصد بردن قهوه ی سرد شد دراز کرد که مرد به سرعت دستش را گرفته با کشیدن صندلی کناریش به عقب با نگاه و اشاره ی سر او را دعوت به نشستن کرد
شاگرد نگاهی هراسان به سمت قهوه چی انداخت و با تایید پر از تردید او آرام کنار مرد نشست...
سکوت چون چتری بر باران هر صدایی را از فضا گرفته بود و مرد همچنان خیره به آن سوی خیابان
مچِ دستان شاگرد را گاهی آرام و گاهی محکم می فشرد
سکوت مرد را پایانی نبود انگار و صبر و حوصله ی شاگر قهوه چی کم کم در حالِ لبریز شدن
که ناگاه
مرد انگشت به آن سوی خیابان گرفت و با صدایی دو رگه گفت ...
-اون طرفِ خیابون اون دو نفر و می بینی؟؟؟
-شاگرد که هاج و واجِ این سوال بود جواب داد
-منظورتون خانم و آقای روی نیمکت پارک روبروء دیگه؟؟
-بله هموناااا
-خوب البته چطور مگه؟!
-می دونی من روی همون نیمکت عاشق شدم
-خوب خیلیاا از دخترو پسرای روی نیمکت پارک دوست میشن و البته عاشق
مرد آهی کشید و گفت
بله خیلیااا اما تنها یکی پیدا میشه مثلِ من که پنج سالِ پیش در همین لحظه و روی همین نیمکت و همین روز وجودش و هدیه کرده باشه به نگاه و لبخند یک زن...
شاگرد که هر لحظه مضطرب تر و هم مشتاق تر از فرجام این بحث شده بود گفت
-اه چه جالب خوب؟
ومرد ادامه داد
-و جالبرتر اینکه
هم نیمکت همون نیمکته
هم روز و ساعت و فصل
وهم....!!!
و مرد سکوت کرد......
قامتِ دستانش شل شد و انگار
آرام آرام کوه مردانگیش در حالِ فروریختن بود
شاگرد قهوه چی که دیگر بیش از پیش به سرانجام کار علاقمند شده بود با اشتیاق پرسید
-وهم....!!؟؟
وباز هم مرد سکوت کرد
سینه اش سنگین و چشمان بارانیش حکایت غریبی داشت از دردی بزرگ و در حالی که قهوه ی سرد شده اش را سر می کشید
آهی کشید و گفت
خاطرم هست قدیمااا اینقدر سرد شدن قهوه هااا طول نمی کشید
-چند دقیقه از سرو قهوه گذشته؟؟؟
-پنج دقیقه آقا
-پس چرا یکسال گذشت برای من این چند دقیقه
هنوز یادم هست وقتی با هم قهوه می خوردیم چند ثانیه ای بیشتر طول نمیکشید برای سرد شدنش
نمی دونم شاید اینقدر محو بودن هم بودیم که زمان معنایی نداشت
اما امروز چقدر زمان پرمعنا و سنگین بود برام...
بله امروز هم سالگرد عاشقیمه هم روزش و هم نیمکت و هم اون زنی که با اون مرد غریبه اون سمت خیابون مهمونی لبخند گرفته همون زنیه که عاشقش شدم
تا حالا عاشق شدی پسر جون؟؟؟
شاگرد قهوه چی که از صحبتهای مرد یکه خورده بود نگاهی سنگین به مرد کرد و گفت..نه!!
-پس اگر نشدی نشو!!
-چرا؟؟
-چون توی دنیا هیچ سطلِ آشغالی پیدا نمی کنی که حلقه ی ازدواج و خاطرات زنی که عاشقشی توش دفن کنی
اما این کارو یه روز خود اون زن باهات می کنه...!!
این پاکت و می بینی
این پاکت حلقه ای توشه که یه روزی در گذشته ی نه چندان دور نشونه ی روشنی بود از عشق
می خوام به عنوان یه دوست و یه همراه چند لحظه ای این مرد این پاکت و برسونی به دست همون زنی که اون سمت خیابونه..
شاگرد قهوه چی که در طی چند لحظه به اندازه ی چند سال شوکه و از سیرِ اتفاقات متحیر شده بود
به دنبال کلمه ای مناسب می گشت تا به هر صورتی شده از زیرِ بار خواسته ی مرد شانه خالی کند اما؟؟!!
به یکباره افکار مبهمش با طنین افتادن فنجان قهوه و صدای ناشی از شکستنش، از هم گسیخت
آری مرد بعد از آخرین جرعه ی قهوه چون جسد بی جانی روی سنگفرش سرد مغازه افتاد و از هوش رفت...

*****

و چند لحظه بعد در حالی که مامور اورژانس در حال اعلام انتقال جسد مردی به علت اولیه خودکشی با قرص به مقصد پزشکی قانونی بود..
شاگرد قهوه چی بی اختیار پاکتِ حاوی حلقه را برداشته و دوان دوان به آن سوی خیابان رفت
هنوز لبخندهای زن و مرد روی نیمکت شنیدنی بود
لحظه ای ایستاد و سپس با صدایی آغشته به تردید گفت..
-خانم این نامه مال شماست
زن متعجب از غریبه ی تازه از راه رسیده گفت
-مالِ من؟؟!!
-بله مالِ شما..لطفا پشت پاکت بخونید..
زن حیران تر از قبل پاکت را گرفته و شروع به خواندنِ جمله ی پشتش کرد
و سپس خیلی آرام و بی تفاوت پاکت را به دونیم پاره کرد و بی اعتنا به محتویاتش آنرا چون کاغذی باطله در سطل آشغالی کنار نیمکت انداخت و بلند گفت...جاش همینجاست...!!
شاگرد شوکه از عکس العمل زن ناخودگاه به یاد آخرین سخنان مرد افتاد که میگفت خاکروبه ای پیدا نکردم که حلقه و خاطرات زنی و که عاشقش هستم و توش بندازم اما اون خودش یه روز این کارو میکنه..بغض کم کم گلویش را می فشرد که زن رو به او پرسید
-راستی آمبولانس های اون سمت خیابون برای چی اومدن؟؟
و شاگرد بی درنگ پاسخ داد
دنبالِ تابوتِ عشق...
همین..!!
و بعد در حالی که عرضِ خیابون و به طرف مغازه می پیمود رو به زن و مرد کرد و گفت
قهوه تون سرد شد!!!.......




بدون شرح
رامتین ..
و دیگر هیچ...

.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 24 ارديبهشت 1395 ساعت: 1:49

صفحه بندی