(جبر...)
این خط خطی حقیر شعر که نه دلنوشته ای کم مایه رو که حاصل احساس من به زندگی یکی از دوستانم هستش بی هیچ ترحمی و با تمام وجود تقدیم میکنم به ایشون که خودشون هم در این انجمن حضور دارن و از ایشون سپاس گذارم که این اجازه رو به بنده دادن که کم بهاترین واژگان رو برای ایشون کنار هم بچینم و این متن پراز ایراد رو شکل بدم
سپاس
جبر
پنجره دشنام میخورد
از باران
که همه ارزویش خاک
سیلی میخورم از یادها
که با تبسمی برلب
بسیاری به یادهاشان
با لبانی زنگین و سبز
لبخند می زنند
و من یادهایم را عربده میکشم
با سیاهی به مانند یکی شقایق تنها
درپوشانندگی گلبرگهایم بر قلب سوخته خویش و
به کبودی چشم هایم
بهار و رویش
جوانه و پیچش
رهایی و پالندگی
در ان سوی پنچره که نه دیوار
میله که نه بارو
حصاری نبود برای بویدن
و حس رایحه دلنواز زندگی
که مشت های گره کرده بتوانند
از یکی زندانی به یغما ببرند
و من میبویم زندگی را
خوشبختی را
در ان سوی دیوار و بارو
نو شکفته یکی غنچه
در گرمای تموز یکی زندگی پر اشوب
در اغوشی که همه بوی خون میداد و
رعشه درد
که خود نیازمند اغوشی بود گرم و بی کینه
برای التیام و نگاهی به مهر
شیر
چه شیر!!!؟
نوزاد خونابه می مکد
از سینه ای که همه عمر بر صلیبی
از جنس تعصب که تازیانه میخورد
بی هیچ خطایی
بی هیچ ازادی
وچه ناگوار بود زن بودن
مقبول بودن
زیبنده بودن
و درداور است
کالا بودن
در جهانیکه همه درشتی چشم هاشان
به بی شرافتی گربه به اواز سرخ قناری
طعنه میزند
با پوزخندی به منفوری ابلیس
به راستی دشوار بود تنانه بودن و زاده شدن
بی هیچ اختیاری بی هیچ ....
اینک جبر را میفهمم!!!!
....
و سیلی خوردنت از یادها....
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
2 بهمن
1394 ساعت: 17:12