اشاره:
در اين مقاله، نگارنده بر آن است که چگونگي تشکيل انجمنهاي ادبي را در ايران از آغاز شعر فارسي دري در بازجُستي هر چند کوتاه در قلم آرد و بدين نکته اشارت کند که نخستين تشکل انجمنهاي ادبي در دربارهاي سلاطين فرصت ظهور يافته است و شاعران اگر چه در مواردي در مدح سلاطين راه مبالغه پيمودهاند، ليکن نقش حساس آنان را در نگاهداشت زبان فارسي و استقلال ملي و مذهبي ناديده نتوان گرفت.
افزون بر دربارهاي سلاطين و رجال سياسي، اين انجمنها در منازل ادبا و شاعران و در قرون متأخر در قهوهخانهها تشکيل ميشده است.
واژههاي کليدي: انجمنهاي ادبي، دربار سلاطين، انجمنهاي ادبي عنصري، فرخي و امير عليشير نوايي.
مقدمه
شاعري جز طبع روان، ذوق خلاق را ميطلبد و نويسندگي مايه علمي فراوان را. بنابراين قواعد و رموز و ظرايف شاعري و نويسندگي، لايق آموختن است و فراگيري. شاعران در دو سوي متفاوت جاي دارند. اين سوييها در بيابان «يتبعهم الغاوون» سرگردانند و بر آن سوييها «الّا الذين آمنوا» فرو خوانند.
از اواخر دوره طاهريان که نخستين نمونههاي شعر عروضي به زبان فارسي دري فرصت ظهور يافت، خواه ناخواه شاعران را «انجمني» ميبايست بود.
نام حنظله بادغيسي که ظاهراً وي را ديوان شعري هم بوده است، از سرايش شعر عروضي در آن ايام حکايت دارد. اگر چه طاهريان را به زبان و فرهنگ ايراني چندان علاقهاي نبوده است؛ چه گفته-اند که عبدالله طاهر کتابي را که حاوي قصّه «وامق و عذرا» بوده در آتش سوخته است.
از اشعار فيروز مشرقي و محمود ورّاق، ابياتي ضبط تذکرههاست؛ گفته مؤلف «تاريخ سيستان» درباره محمد بن وصيف سيستاني، دبير رسايل يعقوب ليث که «اول شعر پارسي اندر عجم او گفت، و پيش از او کسي نگفته بود» (تاريخ سيستان، 210) دور از مسامحه نتواند بود. اگر چه استاد فقيد، دکتر ذبيحالله صفا در اثبات آن با پژوهشي عالمانه بحث فرمودهاند (صفا، دکتر ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، ج 1، ص 166). اقوال گذشتگان گاهي پژوهندگان را به پرتگاه گمراهي ميکشاند؛ همچنانکه قول صاحب «لباب الالباب» که آدم صفي را نخستين کسي دانسته است که سخن را در سلک نظم آورده از آن مقوله است. و نوشته مصنف «تذکره شام غريبان» را که بر همان عقيده رفته است اعتبار نيست « نرائن شفيق، تذکره شام غريبان، ص 16». در همه اقوالي که در مأخذ کهن درباره نخستين شاعر جهان و يا نخستين شاعر زبان فارسي آمده است، به سبب احساسات رقيق و عواطف عميق نويسندگان آنها احتمال خلط و تحريف و تصرف بسيار تواند رفت, چه در برخي از اين مأخذ، نمونهي سادگي فکر و بيان، جالب نظر است و در برخي ديگر درشتي و خشونت لفظ و معني مشهود. گاهي اوزان اشعار بازمانده شاعران در ترازوي عروض سخته و مستقيم نيست و زماني سکته و وقفه در آنها نشانه گوياي ابتدايي بودن اشعار و استقامت وزن جز با کشش اصوات به صلاح باز نتواند آمد (زرين کوب، دکتر عبدالحسين، از گذشته ادبي ايران، ص 217).
کثرت شعرا در دربار سامانيان نشان ميدهد که غالب آنان، خود از درک معني و لطف جمال شعر بهرهمند بودهاند. تأثير قصيده «بوي جوي موليان» رودکي در پرده عشاق در طبيعت امير نصر ساماني که بيموزه پاي در رکاب خنگ نوبتي آورد و روي به بخارا نهاد (نظامي عروضي، چهار مقاله، ص52) نشانهاي است از گرمي بازار شعر در دربار سامانيان و از داستان مجلس امير نصر، که در قصيده نونيّه اين شاعر آمده است، علاقه اين امير به شعر و ادب پارسي و تشکيل مجالس شعر ادراک تواند شد؛چه بلعمي وزير امير نصر به پيشنهاد او، ذوق رودکي را به نظم کليله و دمنه برانگيخته است.
تشويق و حمايت امراي ساماني و تشکيل محافل شعر و شاعري و پيدايش نمونه بسياري از شعراي خوش قريحه و پرمايه چون شهيد بلخي، ابوالحسن مرادي، رودکي، دقيقي، کسايي و بسياري ديگر در دربار سامانيان، پايه سخن را در رواني و پرباري و استواري بدانجا رسانيد که طرز آنان در شاعري نمونه و سرمشق شاعران ادوار بعد گرديد؛ و چه بعدها عنصري و فرخي شيوه شاعري آنان را شايسته پيروي يافتند. اين تأثير را در اذعان عنصري توان ديد، آنجا که ميگويد:
غزل رودکـيوار نيکو بود
غزلهاي من رودکي وار نيست
اگر چه بکوشم به باريک وهم
بدين پرده اندر مرا بار نيست
(عنصري، ديوان، 303)
دربار ساماني ميعادگاه شاعران و سخنوران و عالمان بود و بخارا مرکز عظمت و کعبه قدرت و مجمعِ مفسران، محدثان، خطيبان، منجّمان، واعظان، طبيبان، فقيهان، مفتيان، حفّاظ. و وزيران اين طايفه چون بلعمي و عتبي به پارسي و تازي آثار ارزندهاي پديد آوردهاند. بعضي از امراي ساماني خود اهل فضل و ادب بودند و در مجالس مناظره علما و مجالس مشاعره شعراء شرکت رسمي داشتند؛ چنانکه «ابوطيب مصعبي» صاحب ديوان نصربن احمد ساماني از افاضل عصر خويش بود و ابوعلي بلعمي وزير عبدالملک بن نوح و منصور بن نوح نيز اديب و فاضلي بود به کمال و ترجمه «تاريخ طبري» بر فضل او گواهي صادق.
آل بويه که از شمال ايران درفش آزادي برافراشته بودند و بر ايران جنوبي و عراق چيره گشته و به اندازه دشمني با سامانيان همچشمي داشتند اگر چه به گسترش زبان دري گرايشي نشان نميدادند، اما در زبان و ادب تازي مايه ايجاد سبکي نو گرديده بودند و در حلقهي اين طايفه، کساني چون ابن عميد و صاحب بن عباد سرآمد انجمن سرايندگان تازيگوي شده بودند (گوهرين، دکتر سيد صادق، حجتالحق ابوعلي سينا، ص 158).
همچنين ابوالحسن علي بن الياس آغاجي، از رجال اين دوره خود شاعر بود و به دو زبان پارسي و تازي شعر نيکو ميسرود و ابوالمظفر طاهربن فضل چغاني از آل محتاج، که از سوي سامانيان بر ولايت جغانيان فرمان ميراند، قريحه ادبي داشت و ذوق شاعري؛ از آن روي بود که فرخي با قصيده به مطلع زير راه دربار او پيش گرفت:
با کاروان حلّه برفتم ز سيستان
با حلّه تنيده زدل، بافته زجان
(نظامي، چهار مقاله، ص 58)
ديري نپاييد که دربار محمود غزنوي محل اجتماع شاعران بزرگي چون عنصري و فرخي و منوچهري و جمع کثيري ديگر که در تذکرهها از آنان نام رفته است، گرديد.
از نگاه نگارنده، شايد نخستين انجمنی که از مشاعره شاعران پديد آمده است، انجمني باشد که دولتشاه سمرقندي افسانهوار بدان پرداخته است:
«ابتداي حال فردوسي آن است که عامل طوس برو جور و بيدادي کرده و به شکايت عامل طوس، به غزنين رفته و مدتي به درگاه سلطان محمود تردد ميکرد و مهم او ميسر نميشد و به خرج اليوم درماند. شاعري پيشه ساخته قطعه و قصايد ميگفت... و در سر او آرزوي صحبت استاد عنصري بود و از غايت جاه عنصري، او را اين آرزو ميسر نميشد تا روزي... خود را در مجلس عنصري گنجانيد و در آن مجلس عسجدي و فرخي که هر دو شاگرد عنصري بودند حاضر بودند. استاد عنصري، فردوسي را چون مرد روستايي شکل ديد از روي ظرافت گفت اي برادر! در مجلس شعرا جز شاعر نميگنجد. فردوسي گفت بنده را نيز درين فن اندک مايه شروعي هست. استاد عنصري جهت آزمون طبع او گفت، ما هر يک مصرعي ميگوييم، اگر تو مصرع ديگر گويي ترا مسلّم داريم. عنصري گفت: چون عارض تو ماه نباشد روشن، عسجدي گفت: مانند رخت گل نبود در گلشن، فرخي گفت: مژگانت گذر همي کند از جوشن، فردوسي گفت: مانند سنان گيو در جنگ پشن. همگان از حسن کلام او تعجب کردند و آفرين گفتند. استاد عنصري، فردوسي را گفت زيبا گفتي؛ مگر تو را در تاريخ ملوک عجم وقوفي هست؟ گفت بلي و تاريخ ملوک عجم همراه دارم. عنصري وي را در ادبيات و اشعار مشکله امتحان کرد و فردوسي را بر شيوه شاعري و سخنوري قادر يافت. گفت اي برادر معذور دار که ما فضل ترا نشناختيم (دولتشاه، تذکرهالشعرا، ص 42-43) و قاضي نورالله شوشتري، مجالس المؤمنين، ج 2، ص 587 و نيز آذر بيگدلي، آتشکده، بخش دوم،ص 479).
آزمون شاعران
اگر چه نوشته دولتشاه، به نظر افسانه ميآيد و عنصري، فرخي و عسجدي خود روزگار پيري فردوسي را ديدهاند، اما چند نکته شايان توجه است: نخست تشکيل مجالس شعرا و ديگر آزمون شاعران در بوته شاعري بوسيله استادان سخن.
موضوع امتحان شعرا از مسايلي است در خور نگرش بسيار، که معمولاً شاعر را در آن ميآزمودند و اين در همه ادوار شعر تا دورههاي اخير معمول اساتيد سخن بوده است. کسي که دعوي شاعري ميکرد و بر آن بود که در جمع استادان سخن نام برآورد، به انواع و انحاء طرق مورد آزمايش قرار ميگرفت و استادان موضوعي را مبني بر آزمايش طبع شاعر مطرح مينمودند تا او بر ارتجال در آن موضوع قصيده بپردازد؛ زيرا تا قرن ششم مهمترين نوع شعر قصيده بود؛ به همين سبب بديههگويي از اهم لوازم شاعري شمرده ميشد و کسي که در اين معني پياده مينمود، به دربار سلاطين راه نميتوانست برد. چه نظامي گويد:
«در خدمت پادشاه، هيچ بهتر از بديهه گفتن نيست که به بديهه گفتن، طبع پادشاه خرم شود و مجلسها برافروزد و شاعر به مقصود رسد» (نظامي چهار مقاله، ص 31).
نخستين آزمايش امير معزّي در شعر، بديههاي بود که ميبايست در صفت ماه نوِ رمضان که ملکشاه ديده بود، بگويد و باز درباره تشريف سلطان که يکي از اسبهاي خاص وي بوده است، از او بديههاي ميخواستند (چهار مقاله، 42-43). ازرقيِ شاعر نيز، به بديههاي که در مجلس نرد طغانشان بن الب ارسلان گفت، جان خود و همکاران خويش را از شمشير آن شاهزاده رهانيد (چهار مقاله، ص 44) و سيدالشعرا رشيدي سمرقندي، به دستور خضرخان در مجلس سلطان، بر بديهه، شعري در جواب اعتراض عمعق بر اشعار خويش به رشته نظم کشيد (چهار مقاله، ص 47) و امثال اين موارد که بسيار است و ما را مجال نگارش تنگ؛ ولي، همه اينها بر تشکيل مجالس شعر دليلي است قاطع.
التزامهاي دشوار
التزامهاي دشواري که در کار شاعري تکليف ميشد، نوع ديگري از اين آزمونها بود و نيز التزام به رديفهاي سخت، آزموني دشوار مينمود. از اين دست است امتحاني را که از دهقان علي شطرنجي به عمل آوردند. عوفي گويد: «در ماوراءالنهر آن روز که خورشيد به حوت آيد، همان روز لکلک بدان ديار آيد، و خلقي به رسيدن او شادي کنند و او را مبشّر قدوم بهار خوانند. دهقان علي را امتحان کردند که قصيده لکلک رديف پرداخت در غايت لطف. و آنگاه ابياتي چند که در خاطر داشت به تحرير آورد (عوفي، لباب الالباب، ج2، ص 199-200). و محمد بن عمرالفرقدي قصيدهاي گفت به امتحان افاضل، رديف تيغ و قلم، و سخت لطيف:
کس از ملوک جهان يادگار تيغ و قلم
نبوده است مگر شهريار تيغ و قلم
(عوفي،لباب الالباب، ج2، ص 312)
و شاعري ديگر که وي را نام عبدالرافع بن ابي الفتح هروي است قصيدهاي به رسم امتحان با رديف آستين پرداخته است:
جانامپوش بر گل رخسار آستين
وز خون مرا مخواه چو گلنار آستين
(عوفي،لباب الالباب، ص 330)
شاعري به نام حکيم جنتي را وقتي «به قصيدهاي امتحان کردند با رديف پياله، اين قصده بر بديهه بگفت:
چو آرد سوي لب دلبر پياله
کند لعلش پر از شکر پياله...»
(عوفي،لباب الالباب، ص 390)
قصايد غرّاي کمالالدين اسمعيل اصفهاني (شهادت 635 ه.ق) در آغاز جواني موجب شده بود که گروهي از شاعران در شاعري وي ترديد روا دارند. چنانکه بارها او را با رديفهاي دشوار چون «اسب» و «انگور» آزمودند. اينک مطلع قصيده با رديف «انگور» در بحر مجتث مثمن مخبون مقصور اصلم مسبغ «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان):
شگرف برگ نهادهست در رزان انگور
در خزانه گشادهست بر خزان انگور
(کمالالدين اسمعيل، ديوان 989)
ترديد در شاعري شاعران تا اين سالهاي اخير که هر ناشاعري را در جرگه شاعران راه نبود، معمول بوده است. چه استاد ملک الشعراء بهار را پيش آمده است و ما در اين باره قلم را در مقالتي ديگر بگردانيم.
اين آزمونهاي دشوار، وسيله مطمئني بود براي آن که هر شاعر کماستعدادي راه نفوذ و رسوخ در صف شعراي بزرگ در دربار سلاطين را نجويد و توفيق راه يافتن به دربارها، شاعراني را دست دهد که جودت ذهن و صفاي ذوق با تحصيلات متمادي و زحمت بسيار در کسب دانش همراه کرده بودند.
اين عوامل موثر مرسوم مجالس شعرا در قرن پنجم و ششم، که تا قرن نهم کمابيش ادامه داشت ميتوانست شاعراني فاضل و زبانآور و به قول نظامي مستطرف در انواع علوم و متبحر در انواع دانشها تربيت کند.
اختلافهاي ميان شاعران نيز از مجالس شعرا مايه ميگرفت و ريشه در انجمنها و مجالس شاعران داشت. مثلاً اختلاف نظر فتوحي با انوري که سرانجام به اختلاف مردم بلخ با انوري کشيد و همچنين نطفه اختلاف ميان خاقاني و مجير بيلقاني نيز در همين مجالس شعر بسته شد و يا اختلاف ميان خاقاني با ابوالعلاء گنجهاي، که استاد و پدر زن و مربي و مشوق خاقاني بوده و از خاقان اکبر منوچهر تخلص «خاقاني» را براي او گرفته است، موضوعي است که ريشه در مجالس شعرا دارد که رنجش ميان اين استاد و شاگرد را سبب گرديده و ابوالعلاء را وادار به اظهار تربيتها و مهربانيهاي خود نسبت به او کرده است:
تو اي افضل الدين اگر راست پرسي
به جان عزيزت که از تو نه شادم
چو رغبت نمودي به شاگردي من
به تو تحفه زرّ و صله سيم دادم
کمر را به تعليم و شفقت ببستم
زبان تو بر شاعري بر گشادم
چو شاعر شدي بردمت نزد خاقان
به خاقانيت من لقب بر نهادم
(خاقاني، ديوان، مقدمه، چهارده)
و يا هجويههايي که براي او ساخته است، همه ريشه در مجالس شعر دارد و هجوهاي خاقاني چه در «تحفهالعراقين» ابوالعلاء را همه برخاسته از مجالس شعر است. رنجش خاقاني از رشيد وطواط نيز نتيجه انجمنهاي شعر است، ولي با اينهمه عوفي در «لبابالالباب» داستاني از خاقاني با شرفالدين حسام النسفي نقل ميکند که دليل است بزرگواري خاقاني را (عوفي لباب الالباب، ج1،ص 144-145). که استاد ملکالشعراء بهار بدان اشارت نمودهاند (بهار، سبک شناسي،ج3،ص48-49).
اشعاري را که مجيرالدين بيلقاني در ذمّ اصفهان پرداخته، سبب شده است که فضلاي اصفهان آن هجا را از خاقاني دانسته، شرفالدين شفروه و جمالالدين اصفهاني، مجير و خاقاني را هجا گفتند. چون قطعات هجو جمالالدين از اصفهان به شروان رسيد، خاقاني که از شاگرد خود ـ مجيرالدينـ دلتنگ بود از هجو خود بسيار متأثر شده و قصيده مفصل در مدح اصفهان و هجاي مجيرالدين و گله از استاد جمالالدين منظون داشته به اصفهان فرستاده است(جمالالدين عبدالرزاق اصفهاني، ديوان، ص2). اينک مطلع گوهر شاهوار خزينه طبع خاقاني به تحرير ميآيد:
نکهت حور است يا هواي صفاهان
جبهت جوز است يا لقاي صفاهان
(خاقاني، ديوان، ص353)
جمالالدين بعد از هجو خاقاني و پاسخ او، قصيدهاي غرّا در تقديم معذرت به خاقاني فرستاد که مطلع آن قلمي ميشود:
کيست که پيغام من به شهر شروان برد
يک سخن از من بدان مرد سخندان برد
(جمالالدين عبدالرزاق اصفهاني، ديوان، ص 85)
هجاي شاعران يکديگر را، در ادوار بعد نيز ادامه يافت؛ چه ملاطغراي مشهدي که نصرآبادي در «تذکره» خود او را تبريزي نوشته و در برخي مآخذ نيز او را قزويني دانستهاند، نسبت به صائب تبريزي سوء ادبي نموده که حسامالدين راشدي بدان اشارت کرده است:
(صائب) از پرده حيالوچي
دختر هيچ و خواهر پوچي
( سيدحسامالدين راشدي، تذکره شعراي کشمير، ص 735)
در دوره تيموري، قرن نهم هجري، نيز دربار شاهان، يکي از عوامل مهم رواج شعر گشته و شاعري جزو زندگاني گروه کثيري از ايرانيان و سرگرمي آنان در هنگام فراغت شده بود و شاعران تنها به صرافت طبع شعر ميسرودند و ديوانها ترتيب ميدادند و مجالس شعر ايجاد ميکردند. يکي از اين مجالس آن بود که امير عليشير نوايي در منزل خود ترتيب ميداد و مجلس ديگر، آن که بنابر نقل «عرفات العاشقين» در روزهاي دوشنبه و جمعه در محضر عبدالرحمن جامي تشکيل ميشد.(تقي الدين محمد اوحدي بلياني، عرفات العاشقين، ج2، ص79)
بيجهت نيست که جامي را «خاتم الشعراء» لقب دادهاند که بعد از او دستگاه شعر و شاعري به اسلوب اساتيد قديم که در خراسان، فارس، عراق و آذربايجان معمول بود برچيده شد (حکمت، استاد علي اصغر، جامي، ص111) و لااقل بعد از وفات او، که درست در شامگاه قرن نهم (898) هجري روي داد، تا قرن سيزدهم هجري، ستارهاي درخشان که از قدر اول آسمان شعر شمرده شود، در افق ادب پارسي طلوع ننمود (اميرکمال الدين حسين گازرگاهي، مجالس العشاق، ص246).
در قرن نهم، به سبب شعرپروري سلاطين و شاهزادگان تيموري در مشرق، که در سمرقند و هرات پايتخت داشتند، شاعران بسيار به ظهور رسيدند که غايت مقصود آنان از گويندگي، اکتساب رزق و جلب نفع بود و از اين رو، مقام عالي سخن را انحطاطي روي داد و استاد جام، از مشاهده اين تنزل ادبي که جمعي فايدهدوستِ نفعپرست، تار و پود بساط سخنوري را دام صيادي و وسيله شيادي ساخته بودند زبان شکوه برگشاده است. برهان گفتار ما را ابياتي از دفتر اول سلسله الذهب شاهد است که جامي در تضمين اين بيت:
شعر در نفس خويشتن بد نيست
ناله من زخسّت شرکاست
ظهير فاريابي گفته است:
پيش ازين فاضلان شعر شعار
کسب کردي فضايل بسيار
بودي آراسته به فضل و هنر
بودي آزاده از فضول سير...
(جامي، سلسله الذهب، 64)
قرائتي در کتب تذکره وجود دارد که دلالت بر تشکيل انجمنهاي ادبي و مجالس شعر دارد. از آن جمله درباره مولانا شهيدي قمي شاعر قرن دهم آمده است که در زمان سلطان يعقوب ملکالشعرايي تعلق بدو داشت. گويند: بسيار خودپسند و خودراي بود، و هيچ کس در شعر او دخل نميتوانست کرد، و اگر دخل کردي رنجيده برخاستي و ديگر بدان مجلس نيامدي. وي سرانجام به هند رفت و در يکي از شهرهاي گجرات ساکن گشت و در سال 935 هجري در حدود صد سالگي در آن ديار وفات يافت (سام ميرزا، تحفه سامي 106).
خان احمد گيلاني پسر سلطان حسن کارکيا، از فرمانروايان محلي است که در گيلان حکومت داشت. اين خاندان به سبب خدمتي که هنگام پناهندگي شاه اسمعيل صفوي بدان ولايت کرده بودند، محل عنايت وي و شاه تهماسب گشته بودند. چنان که همين خان احمد در سال 943 هجري با آنکه کودکي يک ساله بود پس از مرگ پدرش سلطان حسن به فرمان شاه تهماسب صفوي به جاي او منصوب گرديد. ديري بر نيامد که به غرور جاه بر خداوندگار خويش عصيان ورزيد و به سال 974 مقيد و در قلعه قهقهه و سپس در قلعه اصطخر زنداني شد و همچنان در حبس بود تا آن که سلطان محمد خدابنده به هنگام جلوس خود (985 هجري) او را آزاد ساخت.
خان احمد مردي اديب و عالم بود و در شعر و موسيقي و هيأت و حکمت دستي قوي داشت و با صاحبان اين فنون معاشرت و مصاحبت مينمود و درگاه او يکي از بزرگترين محلهاي اجتماع شاعران پارسيگوي در ايران بود.
استاد دکتر ذبيحالله صفا مينويسند:«بهر حال گيلان در دوره شکوه و جلالِ خاناحمد، از مرکزهاي اجتماع شاعران و اديبان و عالمان بود، ليکن چون او دوبار مقيد و محبوس گرديد، آن اجتماع ارزشمند دوبار دستخوش تفرقه شد و بعضي از آنان که در اين جمع بودند ناگزير به هندوستان پناه بردند» (صفا، دکتر ذبيحالله، تاريخ ادبيات در ايران، ج5، بخش 1، انتشارات فردوس، 1373). از جمله آناناند مير فغفور لاهيجاني (آذربيگدلي، آتشکده، بخش 2، ص 843) و طالب لاهيجي که خود در خدمت خاناحمد گيلاني بود (همان مآخذ، ص 840). خاناحمد خود شعر ميسرود و (احمد) تخلص ميکرد.
نقد وارهها
نقد وارههايي که در تفضيل شاعري بر شاعر ديگر در تذکرهها به نظر ميرسد، دقايقي است بر اجتماع شاعران و تشکيل انجمنهاي ادبي. چنان که گوشهاي از اين نقد وارهها را در تذکره دولتشاه و ساير تذکرهها و کتب ادب و تاريخ توان يافت. دولتشاه مينويسد: «... سلطان سعيد الغ بيگ گورکان، سخن جمالالدين عبدالرزاق را بر سخن فرزندش کمالالدين اسمعيل تفضيل مينهد و بارها گفتي عجب دارم که با وجود سخن پدر که پاکيزهتر است و شاعرانهتر، چگونه سخن پسر شهرت زياده يافت، اما اين اعتقاد مکابره است؛ چه سخن کمال بسيار نازکتر افتاده و سهل ممتنع است...» (دولتشاه سمرقندي، تذکره، 108). در «تاريخ حزين» نيز از اين مقوله بحث رفته است و نگارنده اين سطور نيز شعر کمالالدين را نرمتر و لطيفتر از شعر جمال الدين در ترازوي نقد ديده است، چه در قصايد و چه در غزليات.
در قرن ششم و سرآغاز قرن هفتم، نشانههايي از نقد ادبي در انجمنهاي ادبي و مجالس شاعران توان يافت، از جمله در شعر کمال الدين اسمعيل اصفهاني چنان که گويد:
هرکه شعري برد بر ممدوح
کند آن را به نقد خود مجروح
من و ممدوح هر دو همکاريم
حال هر يک چو ميشود مشروح
نيست زر در ميان، همه سخنست
وزن بر ما و نقد بر ممدوح
(کمتال الدين اسمعيل،ديوان، 588)
غرض آن که مجالس شعرا در دربار سلاطين همراه بود با انتقاد شاعران و اگر سلطاني را ذوق ادبي بود و يا فهم شعر ميتوانست کرد، بر اشعار شاعران انگشت انتقاد مينهاد که موارد مذکور از آن جمله است که تحرير افتاد.
عنوان ملک الشعرايي
عنوان «ملکالشعرا»يي در دربار سلاطين و وزراء، دليل ديگري است بر گرد آمدن شاهران در دربار و تشکيل مجالس شعر و اظهار نظريههاي شاعرانه و نيز تربيت شاعران براي گذرانيدن قصايدي در مدح پادشاهان و شرح جنگها و قهرمانيهاي آنان و يا تسکين آلام سلاطين در موارد گوناگون، اعم از تهنيت و تسليت.
آنچه گفته آمد همه براهيني است بر تشکيل مجامع شعر، چه در دربارهاي سلاطين و رجال سياسي و چه در منازل شاعران و اديبان و چه در قهوهخانهها که سخن در اين باره جاي ديگر نشيند.
انجمن ادبي مشتاق
در اواخر دوره افشارها و کمي پيش از آنکه فتحعليشاه، گويندگان و سخنوران را در دربار باشکوه خود گرد آورد، ذهن مردم از سبک متکلّف دوره مغول و تيموريان و عبارت پردازيها و نکتهسنجي-هاي سبک هندي آزرده و ملول گرديد و نهضت نسبتاً مهمي در شعر فارسي ايجاد شد.
شهر اصفهان اگر چه در عهد استيلاي افاغنه، خرابيها ديده و مردم آن پراکنده و بي سر و سامان شده بودند و با اين که کريمخان زند، مردي شعردوست و شاعرپرور نبود و خود در اصفهان اقامت نداشت و به ظاهر امر، موجبات سياسي و اجتماعي براي ايجاد چنين نهضتي در اين شهر وجود نداشت، ولي اصفهان کانون نهضت جديد ادبي شد. چه دو سه تن مرد خوش قريحه و صاحب ذوق، يکباره روي از سبک رايج هندي برتافتند و به تتّبع طرز و شيوه استادان پنج ـ شش قرن پيش پرداختند و زمينه پيدايش گويندگان از خود بزرگتر را فراهم آوردند.
مشهورترين آنان که پيشقدمان اين نهضت ادبي بودند، مير سيدعلي مشتاق اصفهاني (م 1171 ه.ق)، سيد محمد شعله اصفهاني (م 1160 ه ق)، ميرزا نصير اصفهاني (م 1192 ه ق) بودند و در رأس آنان، مشتاق اصفهاني قرار داشت و همگي خود ذوق و قريحه لطيفي در غزلسرايي داشتند و در ميان اينان، مشتاق بيش از همه کوشيد و ديگران را به استقبال و تتّبع سبک کلام استادان قديم رهبري کرد.
انجمن ادبي نشاط اصفهاني
در زمان سلطنت آغا محمدخان قاجار، ميرزا عبدالوهاب نشاط، که کلانتر اصفهان بود، به حکومت آن شهر رسيد و انجمني از سخنوران در پيرامون او گرد آمدند. اين انجمن، به امور ادبي و اسلوبهاي گوناگون کلام، از انجمن اول بيناتر بود. ولي پس از آنکه فتحعلي شاه قاجار نشاط را به تهران احضار کرد، رشته انجمن نشاط گسيخته شد و اعضاي آن پراکنده گرديدند (آرين پور، از صبا تا نيما، ص14).
انجمن خاقان
آقامحمدخان قاجار، موسس سلسله قاجاريه، به واسطه اشتغال به جنگ، طبعاً فرصتي براي تشويق شعرا نداشت، اما برادرزاده و جانشين او فتحعلي شاه. دربار با شکوهي در تهران تشکيل داد و بر آن شد که زندگاني درباري پر عظمت روزگاران باستان را تجديد کند و دربار خود را نظير دربار سلطان محمود غزنوي و سلطان سنجر سلجوقي سازد. او مردي بود ايلاتي و از دنيا بي خبر. بسيار خوشگذران و طالب تکثير اولاد و با اين همه با استعداد و دستکم با سواد. مردي که از تاريخ ايران خبر داشت و شاهنامه ميخواند و خود از شاعري بيبهره نبود؛ چنانکه غزليات بسياري با تخلّص «خاقان» از او بازمانده است.
گذشته از او که شاعران را محمودوار جايزههاي سرشار ارزاني ميداشت، بزرگاني مانند قائممقام فراهاني، که خود نويسنده و اهل فضل و کمال بودند، تشويق گويندگان و نويسندگان را همّت در ميان ميآوردند. شاهزادگان قاجار، خود در دوران کودکي شعر و ادب ميآموختند و حمايت از شعرا را براي خود نوعي تشخّص و تعين ميشمردند و در اين کار سبقت ميجستند و صلات و جوائز ارزشمند به شاعران ارزاني ميداشتند.
بدين قرار، صدها شاعر قصيدهگو و غزلسرا، که محور همه آنان ملک الشعراي صباي کاشاني بود، به اميد نزديک شدن به مرکز قدرت و گرفتن صله و کسب نام «بهترين شاعر» و ربودن لقب ملکالشعرايي، از هر سو پيرامون شاه شاعر و شعر شناس گردآمدند و انجمني به نام «انجمن خاقان» تشکيل دادند که از ميان آنان چند شاعر مستعد و با قريحه مانند صبا، نشاط و مجمر اصفهاني برخاستند (آرين پور، يحيي، از صبا تا نيما، ج1، ص15).
انجمن ادبي دانشکده
در آغاز زمستان سال 1295 خورشيدي، استاد ملک الشعراء بهار با جمعي از شاعران و اديبان جوان، انجمني در تهران تشکيل داد که نام آن را «انجمن ادبي دانشکده» ناميدند.
کار انجمن در آغاز با استقبال از اشعار شاعران کهن شروع شد که گاهي موضوعاتي مطرح ميکردند که اعضاي انجمن بر روي آن موضوعات شعر ميساختند. اين جريان نزديک به يک سال طول کشيد، تا در اوايل آبانماه سال بعد، هنگامي که اعضاي انجمن فزوني يافته بود و ديدگاهها نيز تنوّع بيشتري را نشان ميداد، اين انجمن به برنامه خود وسعت و ژرفايي ديگر بخشيد و از استقبال پاي فراتر نهاد و به ديدگاههاي علمي و فرهنگي غرب توجه کرد. بنابراين در ادبيات و تاريخ، بحثهايي نه بي ارتباط با سياست و مسايل جهاني مطرح گشت و اين همه هواداراني جدّي در ميان اعضاء انجمن يافت و جرگه کوچک دانشکده به فضاهاي وسيعتري فراتر از محدوده ادبيات قومي خود راه جست.
گشوده شدن اين دريچه تازه و برخورد آراء و عقايد در خور انجمن، سبب شد تا اعضاي آن «با ارتقاء فکري و تکامل فني» خود به مرحله تازهاي از زندگي و فعاليت ادبي گام نهند. نه تنها بخشهايي از مرامنامه انجمن تغيير يافت و هدفهاي تازهاي در شناخت آثار فکري و ادبي جهان و تحليل و نقد ادبيات و فرهنگ ايران در آن گنجانيده شد، بلکه مقرّر گرديد انجمن مجلهاي نيز منتشر کند.
بهار، که از بنيانگذاران انجمن و رئيس آن بود، در سال 1296 خورشيدي امتياز «مجلّه دانشکده» را به دست آورد و از اوايل سال 1297، چنان که ياد شد، مجلّه دانشکده را منتشر کرد. اما اين نخستين مجله ادبي در تاريخ معاصر ايران نبود. مجله دانشکده دومين مجله ادبي است که با يک روح جوان و با رنگ و بوي ادبيات جديد در عالم ادبيات جلوه گر شد.
اعضاي انجمن ادبي دانشکده عبارت بودند از ملک الشعراء بهار، رشيد ياسمي، سعيد نفيسي، ميرزا ابوتراب عرفان، شيخ الرئيس افسر، سيد ابوالقاسم ذرّه، احمد مقبل، علي اشرف خان، يحيي ريحان، علي اصغر شريف، سيد رضا هنري، محمد علي مينو، حبيب الله اميري، ابراهيم الفت و عبدالله ديدهبان (مجله دانشکده چاپ 1297 ه ش و ديوان يحيي ريحان).
انجمن ادبي فرهنگستان ايران
فرهنگستان ايران در سال 1325 شمسي تصميم به تأسيس دو انجمن گرفت. يکي انجمن ادبي فرهنگستان ايران و ديگري انجمن علمي فرهنگستان ايران، و در سيصد و بيست و دومين جلسه عمومي خود، تأسيس اين دو انجمن را براي اجراي بخشي از وظايف مندرج در ماده دوم اساسنامه تصويب نمود.
به دنبال تأسيس انجمن ادبي و انجمن علمي، در روز دوشنبه سيام دي ماه 1325 شمسي، عدهاي از دانشجويان، اديبان و شاعران به عمارت فرهنگستان دعوت شدند و جلسهاي به رياست حسين سميعي گيلاني (اديب السلطنه) رئيس فرهنگستان ايران تشکيل شد. در اين جلسه، استاد محمد تقي بهار ملک الشعراء، جلالالدين همايي، بديع الزمان فروزانفر، امير خيزي، ابراهيم پور داود، محمد علي ناصح، دکتر علي اکبر فياض، دکتر پرويز ناتل خانلري و دکتر حسين خطيبي مأمور شدند که اساسنامهاي براي انجمن ادبي بنويسند. اين اساسنامه نوشته شد و در جلسه دوم انجمن که در بيست و يکم بهمن ماه 1325 تشکيل گرديد، تقديم رئيس فرهنگستان شد.
در همين جلسه استاد محمد تقي بهار ملک الشعراء به رياست انجمن ادبي فرهنگستان ايران برگزيده شد و استاد احمد اشتري و استاد محمد علي ناصح به عنوان نايب رئيس انجمن انتخاب شدند و استاد حبيب يغمايي، استاد احمد گلچين معاني، استاد دکتر حسين خطيبي به عنوان منشي انجمن و استاد احمد سهيلي خوانساري به عنوان صندوقدار انجمن انتخاب گرديدند. (بدرهاي فريدون، گزارشي درباره فرهنگستان ايران، ص96 و 98، 1355)
منابع:
1-تاريخ سيستان، به تصحيح ملک الشعراء بهار، چاپ موسسه خاور، تهران، 1314ش.
2-صفا، دکتر ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، انتشارات فردوس، چ دهم، 1373 ش.
3-نرائن شفيق، تذکره شام غريبان، به کوشش: محمد اکبرالدين صديقي، چاپ کراچي، 1977م.
4-محمد عوفي، لباب الالباب، با تصحيحات: سعيد نفيسي، کتابفروشي ابن سينا، 1335ش.
5-زرّين کوب، دکتر عبدالحسين، از گذشته ادبي ايران، انتشارات بينالمللي المهدي، چ اول، سال 1375 ش.
6-گوهرين، سيد صادق، حجّتالحق ابوعلي سينا، انتشارات توس، چ سوم، تهران، 1356 ش.
7-نظام عروضي، چهار مقاله، تصحيح: استاد فقيد دکتر محمد معين، انتشارات زوّار، چ سوم، 1333 ش.
8-دولتشاه سمرقندي، تذکره الشعراء، چ کلاله خاور، تهران 1338 ش.
9-آذر بيگدلي، آتشکده (بخش دوم)، با تصحيح و حواشي: استاد فقيد دکتر سيد حسن سادات ناصري، انتشارات امير کبير، تهران، 1338 ش.
10-کمال الدين اسمعيل، ديوان، به اهتمام: استاد فقيد دکتر حسين بحرالعلومي، انتشارات دهخدا، سال 1348.
11-خاقاني، ديوان، تصحيح: استاد فقيد دکتر ضياءالدين سجادي، چ زوّار، تهران، 1338ش.
12-بهار، استاد فقيد محمد تقي، سبک شناسي، انتشارات امير کبير، چ دوم، ج3، سال 1337ش.
13-جمالالدين عبدالرزاق اصفهاني، ديوان، با تصحيح و حواشي: استاد علامه حسن وحيد دستگردي، چاپخانه ارمغان، 1320ش.
14-سيد حسام الدين راشدي، تذکره شعراي کشمير، چ پاکستان، ج2، 1346ش.
15-تقيالدين محمد اوحدي بلياني، عرفات العاشقين، ج2، چ سنگي هند.
16-حکمت، استاد علي اصغر، جامي، تهران 1363ش.
17-امير کمالالدين حسين گازرگاهي، مجالس العشاق، به اهتمام: غلامرضا طباطبايي مجد، انتشارات زرين، تهران 1375.
18-جامي، هفت اورنگ، تصحيح: آقاي مرتضي مدرّس گيلاني، انتشارات سعدي، 1366.
19-سام ميرزا صفوي، تحفه سامي، طبع ارمغان، 1314ش.
20-حزين، تاريخ حزين، چ اصفهان، کتابفروشي تأييد، 1332ش.
21-زرين کوب، دکتر عبدالحسين، آشنايي با نقد ادبي، انتشارات سخن، 1372ش.
22-قاضي نورالله شوشتري، مجالس المومنين، کتابفروشي اسلاميه، جمادي الاول، 1376قمري.
23-سعيد نفيسي، رساله مجد همگر، مجله مهر.
24-آرين پور، يحيي، از صبا تا نيما، انتشارات فرانکلين، 1354.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
23 ارديبهشت
1395 ساعت: 3:15