یادم هست پسرکی بود در روستای ما بسیار مستعد در درس خواندن
من همیشه شاگرد دوم کلاس بودم در دو ثلث و شاگرد اول در ثلث آخر...
و طبیعتا من قبول خرداد بودم و او قبول شهریور ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
و این موضوع همیشه برای من و دیگران سوال
کسی که در دوثلث معدلی بالا دارد چرا در ثلث آخر سه تجدید ناقابل میگیرد؟؟!!
آن روزها هفتم و هشتمی نبود ما میگفتیم سوم راهنمایی و لابد یادتون هست امتحان نهایی و ترسِ بچه ها .....
سه چهار سال من قبول خرداد بودم او قبول شهریور تا امتحانات نهایی سال هشتم ..
قبل از شروع آزمونها عهد کردم به محض دیدنش سوال کنم دلیل این همه تغییر و حال و احول پریشان و...
اما عباس اینبار جای سه آزمون همه ی امتحانات و نیامد .....
اینقدر سوال و پرس و جو کردم تا ...
بالاخره وقایق خبر از سفر ناگهانی عباس و رفتنش از روستا برای زیارت مشهد بود ....
با خودم گفتم یعنی نمی تونست بعد امتحاناش بره ...؟؟
گیج و سردرگم از سیر اتفاقات پیش آمده در مسیر بازگشت چشمم به وانت حمل اسباب و اثاثیه ی سرایدار مدرسه افتاد و چند نفر از بچه ها که در حال خداحافظی و از صمد آقا بودند
دستی در زلفهای بهم ریخته ام بردم و به جمعشان نزدیک شدم اسم یک شهر لابلای گفتگوها مدام تکرار میشد
آقا صمد سلام ما رو به امام رضا برسون ...نایب و زیاره ما هم باش ...
مشهد ....
مشهد ...
صمد....
عباس ..............................................در بین این همه مجهول یه معلوم برام غیبت داشت ........گلنار(دختر سرایدار مدرسه)
دوان دوان و مملو از دلتنگی خودم به پنجره ای رسوندم که گهگاهی گلنار از اونجا لبخند آسمانیش و به من و عباس هدیه میکرد
دخترک رویاهای من و شاید عباس با لبخندهایش بار سفر بسته بود ...هنوزم بعد از سالها جیرجیر لنگه های چوبی پنجره ی اتاقِ خالی در نسیم تابستانی اون روز و جمله ای که گلنار برای عباس روی دیوارِ اتاق خوابش نوشته بود قلبم و چاک چاک می کنه ........ ما امسال میریم مشهد بابام باز نشست میشه
دیگه تجدیداتم به کارت نمیاد عباس آقا........
یادمه بعد از اون کابوس هنوزم که هنوزه به حماقت اون روزام میخندم و حسرت میخورم .....
کاش من هم قبول شهریور بودم ...
کاش اندازه ی عباس عاشق بودم ..
کاش ..
........نمی دونم شما قبول شهریوریت یا خرداد و یا شاید مردود هر دوش اما....هر چی هستید امیدوارم احمق نباشید و عشقتون تو یه قدمیتون ببینید ....
با عرض ارادت خدمت همراهان بخش داستان کوتاه و مدیر محترم خانم چیذری
من نمی دونم خاطره نوشتم یا داستان
اما بداهه ای بود برای محک خودم و شنیدن نظرات صاحب نظران...