جرعه ای آب، نداشت
خالی از خستگی و حرف و سخن
پی مهتاب میگشت
پی نوری در اوج
قطره ای از لبخند
قاصدی از شهر محال ...
بی سوال ، تنها بود
یک سبد خاطره در کنج خیال
قلمی بی جوهر افتاده ز دست
دل او ،دریا بود ...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
17 ارديبهشت
1395 ساعت: 19:40