خرید بک لینک
قلب های یخبندان

پاییز امسال هم زیر بخبندان برفی بایگانی میشود بی آنکه خاطره ای پاییزی ساخته باشم و بی آنکه دلی از جنس پاییز شورانیده باشم .وبی آنکه چونان سالهای گذشته لذت یک بار قدم زدن عاشقانه و بارانی بر روی خش خش نمزده برگهای افسرده را احساس کرده باشم .وای برمن که دراین و سپیدی بی انتهای برف و دراین سرمای انسان کش همراه قلبهای یخبندان به تشییع پاییزآمده ام.
اینروزها فاطمه دخترک سیزده ساله گلفروش سر چهار راه ،تنها دختریست که دلم برایش تنگ میشود.یکبار که با من سخن میگفت ،پرده از سر درونش برداشت و گفت که میخواهد وقتی بزرگ شد پولدار شود تا بتواند با آن پسر پولدار و بی تصدیقی که صدای ویراژ وترانه های ماشینش همه محل را عاصی کرده ،ازدواج کند.مادرش گفته بود که با گل فروختن محالست که پول دار شد.باید درسهایت را هم خوب بخوانی ،او شبها قبل ازاینکه چشمان کودکانه اش را با گلهای قالی کور کند با علاقه و جدیت تمام درسش را میخواند.یک شب در دوردست ترین نقطه شهر میهمان خانه بی پنجره فاطمه گشتم .شب از یک خیال آرام، خالی و خانه از یک گرمای دلچسب تهی بود.از پنجره شکسته اتاقش منظری جز ویرانی به چشم نمی آمد و زندگانی برایش جز خشم آمیخته به فقر پدر و ناله های بی امان مادر مفهومی دیگر نداشت و صدای ناهنجار دار قالی تمام خانه را گرفته بود
فاطمه گلهایت را چند فروخته ای؟درست را خوانده ای ؟چند شب تلخ دیگر باید که بگذرد تا پدر قالی تو را به بازار برد؟فاطمه تنها سکوت میکند.زیرا که فاطمه ،هنوز هم فاطمه است ومیراث دار رنج و بدبختی اسلاف خویش
فردا روز برف سنگینی باریده بود .دخترک بر روی برف در این سرمای سوزان آرام آرام قدم مینهد و گلهای غمگین خویش را به تمنای خرید مرکب های خوش رکاب میبرد تا شاید که زندگی بگذرد.همه در این برف خرسند اما او غمگن ،چرا که پاهایش به همت چکمه های پاره یخ بسته است آه با من بگو ای معصومه من به کدامین گناه؟ فاطمه کودکیست کوتاه قد اما باعزمی بلند و اراده ای آهن وار .خم بر ابرو نخواهد آورد .او میداند که تنها گلهای اوست که میتواند به مدد درمان سنگین مادرش بیاید.فاطمه دستانش مقدس ،کردارش عبادت و نگاهش آمیخته به عصمتی بی بدیل است.آنانکه در گرمای لذت بخش مرکبشان به تماشای برف نشسته اند و از پشت پنجره، فقر را به تقدیر الهی گره میزنند تا گرمای روح بخششان را توجیه کنندو فارغ از هر مسئولیتی،در اندیشه شادباش برف جام های سرخوشی را بالا برده اند فاطمه را بازی میدهند دختر جون اینا چنده ؟نه بابا خیلی گرونه ،چه خبره؟تازش چنده؟برو سیگار بفروش!گل کیلویی چند!ها ها ها ها وصدای قهقهه های اهریمنانه شان عرش ایزدی را به خروش می آورد .آسمان میغرد و فاطمه در دلش هراسی سهمگین آفریده میشود. نترس فاطمه خدا تو را دوست دارد
ای بردگان مکنت ای بندگان جاهلیت و ای خواب آلودگان لذت ،جام هایتان شکسته باد چرا که فاطمه امشب دلش شکسته است .دیگر سرگذر دخترک گلفروشی نیست تا برای عاشقانه های آرام تحفه ای زیبا بفروشد.گل بانوی گلفروش من کجا رفته ای؟
او بی آنکه دخل امشبش کفایت درد مادر و خماری پدر را کرده باشد به خانه باز میگردد. اما با دلی شکسته و چشمانی اشک آلود.ساعت از نیمه شب گذشته است و فاطمه هنوز هم بیدار ،صدای ناهنجار دارقالی تمام خانه را گرفته است .در صبح هنگام روز بعد چشمان خواب آلود و کام بی ناشتای فاطمه میهمان مدرسه است .ساعت هارا سپری میکند تا بعداز مدرسه گلهایش را به سر گذر بیاورد .خیابان یخ بسته ،فاطمه دلش شکسته و پاهایش خسته که ناگاه پسرک بی تصدیق رویایش را می بیند چطوری فاطمه ؟ خوبم ! بیا بالا دستاتو گرم کن فاطمه دستان سرد و دل شکسته اش را به پناه آن نوجوان بی عار میبرد .ساعاتی از گشت و گذار شهر میگذرد و فاطمه خود را در خانه خلوت پسرک در میابد .لذت گرما و هیبت پر زرق و برق خانه اشراف و شوق وصال به سعادتی رویایی برای رسیدن به خانه ای که همه جایش پنجره است و برای رهایی از خانه ای که هیچ پنجره ندارد فاطمه رامیهمان دلبندش میسازد .هنوز یخ دستانش آب نگردیده بود که یورش حیوانی پسرک فاطمه را بر زمین میزند.فاطمه اینجا کسی نیست که فریادت را بشنود .مقاومت اینبار فایده ای ندارد.زمان شب می شود و فاطمه با دلی شکسته تر و اندوهی فزونتر عزم خانه میکند_هنوز گلهایش را نفروخته است_شبهای سرد دخترک هر روز سردتر خواهد شد گویی. فاطمه، رنج دیروزیش حقارت و درد امروزینش بکارت است و من اما تمام دردم اینست ای خدا چرا آنانکه در صف عاشقانت ،بیگناه بندگی میکنند نازنینانه میشکنند.او دو باره با هزاران سوال بی جواب وبا هزاران یاس به خانه باز میگردد.بی آنکه دخل خانه را با خود آورده باشد.هنوز هیچ کسی در خانه نیست .خانه آرام و خلوت ،خانه خالی از مهربانی پدر،خانه تهی از آرامش دامان مادر ،خانه تاریک ،خانه سرد .خانه در سکوت و صدای دارقالی دیگر بگوش نمیرسد.فاطمه مظلومانه خوابیده است.آنانکه انسانیت را به تاراج حماقت برده اند فاطمه را دیگر سرگذر نخواهند یافت . آیینه هاتان خط خطی و گرمای جانبخشتان جانسوز،چرا که کردارتان شقاوت و دستانتان جنایت و نگاهتان آمیخته به جسارتیست که جسم و قلب فاطمه را خون آلود ساخته است
. دیگر تحقیر هیچ نگاه بد نگاهی و تجاوز هیچ دست بد کرداری اورا نخواهد آزرد
من همراه با قلبهای یخبندان به تشییع فاطمه آمده ام .فاطمه ،برخیز گلهایت پژمرده اند و من آمده ام تا تمام گلهایت را پس دهم ، برخیز فاطمه

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 17 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:25

صفحه بندی