خرید بک لینک
زندگی
حاصلِ یک حادثه ی تکراریست
پُرِ از مرگ و تولد
پُرِ از خنده و غم
و پر از هم نفسی با دنیا..
زندگی حسِ عجیبیست شبیهِ مردن
و شبیهِ گلِ پژمرده زِ غم
من در اینجا، اکنون
به سر جبر در آن افتادم
نه به میل و نه رضا..
دو سه روزی شده ام مهمانش
بارِ اول که تنفس کردم
از هوای، غریبِ پاییز
همه را فهمیدم
که چه خواهد آمد
بر سرِ بختِ نحیفم اینجا
زاده ی آبانم
زاده ی قعرِ خزانم اما...
دلِ من گه شاد است
مثلِ برگی که هنوز
شاخه ی پیر نکرده دست سردش را رها
مثلِ خاکی که دگر
شده سیراب از آب
مثلِ بادی که پیِ فصلِ زمستان سرد است..
و گهی غمگینم
مثلِ حالِ باران
که برایش سخت است
از تنِ مادرِ خود طرد شود..
مثل پاییز زردم
و گهی خسته از این زردیِ خود
مثلِ پاییز به دنبالِ کسی می گردم
که هَرَس میکند این شاخه ی غم را از او
زاده ی فصلِ خزانم اما
به زمستان نکنم نیم نگاه
در عوض جایِ آن
به بهاری که نشستست به راه
به زمینی که شود حاصل خیز
و درختی که زِ نو گیرد جان می نگرم
و من ایمان دارم
به بهارِ گل ها
و به این که روزی
می شود اردیبهشت آبانم...(میشود آبانِ من اردیبهشت)


پ.ن:آدمای دو دستن،اونایی که اردیبهشتی ان و اونایی که آرزو دارن اردیبهشتی باشنWink
برای بند آخر ممنون میشم بگین کدومش بیشتر به شعرم میخوره

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 17 ارديبهشت 1395 ساعت: 2:25

صفحه بندی