شعر من
در قفس بسته ناآگاهی
اوج گرفت.
ای دریغا...
که به اندازه یک کودک یخ بسته شهر
و به اندازه عشق ابدی ، غرق هوس
یا که تا حسرت یک نان خوردن
تا همین
چند قدم آن سوتر
اوج نداشت.
من فراسوی ابد را دیدم
لیک ،
شعرم نتوانست ، بگوید
درد اندیشهی خواب آلودی
که سرانجام نداشت.
شعر من ، می گوید
(نفسم می گیرد
در هوایی که نفسهای تو ، هست)
قفس محکم من
روزنه ای دید و شکست
نه ، انگار
هنوزم قفسی دور من است.