عقربه درگیر است
با حصار گذر کند زمان
ثانیه ثانیه ی عمر دلم این روز ها
طعم مرگی غمگین
می سپارد بر جان!
چشم هایم گاهی
می تراود باران!
جاده ی خاکی دنیا دوباره انگار
خسته ی راهم کرد
آتش عشق ،به تدریج زمان
قلب پر دردم را
گرد خاکستر کرد
روزگاری که همین جسمم را
با غم و اندوهش
سخت هم بستر کرد
سرنوشتی که برایم انگار
ساز ویرانی زد!
و همین است که من می گریم!
من به تنهایی خود می گریم
من به اندوه عظیمی که
سراپای زمن می بارد
می گریم
آری انگار تمام عمرم
به هوای یک عشق
و به عاشق ماندن می گریم!
من همان بودم و هستم
همانم که من می گریم!
[/size]

[/color][size=medium][/font]
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
11 ارديبهشت
1395 ساعت: 2:26