خسته ام از لحظه هایم، انتظار
خسته ام از میله هایت، انحصار
خسته ام از گریه ها، افسردگی
از دو رنگی های تلخت، روزِگار
می شود آیا شبی شیدا شوم؟
فارغ از حالم کمی پیدا شوم؟
می شود مانند رؤیایی محال..
در ضمیری گم شده معنا شوم؟
خسته ام ای زندگی از حالِ خود
من نمی گنجد دگر در فالِ خود
من نمی داند چه ها باید کند
با دلی رنجیده از امیالِ خود
در جهانم غافلی در کاهلیست
در وجودم جنگِ عشق بر عاقلیست
در مسیری پر زِ دستانی تُهی..
جا زدن در زندگی از بُزدِلیست.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: شنبه
11 ارديبهشت
1395 ساعت: 2:26