فردا..مملو از ابهام است..مبهم استُ رمزآلود..
به زور اميد زنده مانده است..
امروز غرق تاريكى ست..مانده در دالان باريكى كه نامش زندگى ست..
به زجر..دستُ پا ميزند..
سياه چال امروز به فردا ميرسد..
واما ديروز..تنهاست كه مى ماند..
ديروز..قرن هاست كه از خاطره آبستن است..
كه در تمام لحظه هاى امروز و فردا مى زايد..
و اين نوزاد هر دم قى ميكند خاطرات را..
پاك نميشود زردآب خون آلود ..از دامن مادر دهر..
امان از خاطره ها..
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
10 ارديبهشت
1395 ساعت: 5:49