خرید بک لینک
به چشمت چشم می دوزم
گرفتارت شب و روزم
چنان آتش زدی بر دل
که چون خورشید می سوزم

چو یادت می کنم هر دم
ز هجرت مملو از دردم
ندانستی که از دوریت
هر شب گریه می کردم

بیا گر سرد و غمگینی
که در آغوش بنشینی
که در آیینه ی اشکم
رخ زیبای خود بینی

ز لبخندت چنان شادم
که از هر غصه آزادم
وز آن لبخند شیرین تو
تا یک عمر فرهادم

گل از عطر تو حیران شد
دمت در جسم من جان شد
تمام ناتمامی ها
به دستان تو پایان شد

تو پاکی مثل بارانی
مرا آغاز و پایانی
تویی آن ساحل آرام
در این دریای طوفانی

اسیرم من به گیسویت
روی هر سو شوم سویت
چه شیرین است جان دادن
در آن محراب ابرویت

بزن تیرم که بی تابم
که من آن صید کمیابم
که بهر چشم صیادت
سر راه تو می خوابم

مکن عیبم اگر مستم
که عهدی با لبت بستم
که تا کامم دهد باشد
شراب ناب در دستم

ز هر جا "رهگذر" رد شد
غمش از یک به یکصد شد
کنون مجموع ماتم ها
ز مهرت عشق مفرد شد

در این شهر خمار آزار
شدم مستت منِ هشیار
ز فرّ نوش لبهایت
شدی فرنوش من ای یار

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 3 ارديبهشت 1395 ساعت: 11:02

صفحه بندی