بگو ای آنکه می دانی
کسی جز تو...
در این پرچین نمی داند!!!
صدای پچ پچِ گلها شقایق ها چکاوکها
به گوشم از چه می خوانند؟؟
بگو در باغِ همسایه
در آن سوی حصارِ مهربانِ باغ
لبِ مردی چروکیده
واز هرمِ نفسهای زنی انگار...
شبا هنگام خیالش بی وضو در خواب
قنوتِ بوسه دزدیده
بگو در خاکِ مغروری
کنارِ خلوت مرادنه ی مردی شقایق تازه روییده
اقاقی خوب می داند
دلی دل ناگران اینجاست!!..
که دستانش
برای لمس گیسوی زنی انگار(آنجا)
لباسِ واژه پوشیده
بیا در شعر من آرام سکوتت را زمین بگذار
همه در باغ می دانند
هوای عاشقی گرم و زمستان سرد و طولانیست
بیا وقتی
که من عریان شدم آرام
تو تن پوشِ تنم باش و..
تمامم کن از آغوشت
بگو با من
بگو دلواپسم انگار
نمی دانم
نمی دانم نمازِ شعر من امشب
به گوشِ کعبه می آید؟؟؟
قنوتم بوسه ای بود و
به لمسش کرده ام عادت
وضو کردم به اشکی و...
به گیسوی زنی قامت
بگو آیا مسلمانم؟؟!!
و یا کفرست؟...
که تن پوشِ منِ عریان
نماز و قامت دینم
از آغوش زنی باشد؟؟
بگو من کافرم یا عشق...