تماشا کن
که دیگر تکیه گاهی نیست
نکن باور هیاهو را
که هرگز قلب تنها را پناهی نیست
گروهی سخت در انکار خورشیدند
وباران واژه یی منسوخ
شعاع شب تماشایی است
نه آغازی نه پایانی
و مردی سال ها در مرکزش حیران
نه یک فانوس تا روشن کند شب را
نه یک دستی
که بیرون آورد او را از این شب های بی فردا
تماشا کن، نمی دانی
که بر راهت نگاهی نیست
تو تنها مانده یی تنها
و شب تا انتها جاریست...