خسته نه ، اما خیلی سرحال هم..
پشت میزکار نشسته ایم،با سری بالا اما نه برای کار..
برای غوطه خوردن،دست و پا زدن در دریادریا تفکر..
هرحسی در دنیا همزادی دارد حتی اگر خاکسترش قرن ها خوابیده باشد،هر چندسال نماینده ای برای حاضری می فرستد..
برای فراموش نشدن...
با بازی سایه های کوچه ،مغزم درتاریخ می دود..
با مازوخیسم همیشگیش کوچه ای می یابد..
زمان خیلی قدیمیست،سالها پیش..
پسربچه ای با ذهن تازه به بلوغ رسیده درگوشه ای از اتاق آجریش نشسته و باسرعتی وحشت آور سعی در تحلیل اطلاعات دریافتیش دارد..
صدای جیغ خوراک اصلی گوش هایش..
می گویند به شهرش حمله شده،موجوداتی عجیب و غریب به اسمی عجیب تر..مغول.
و او در متر به متر تفکراتش به دنبال آینده است،کشف سرانجام.
بانگاهی خیره به جلو درانتظار تکان های شدید طوفان است.
.
.
شایداین حس پرکارترین حس تاریخ باشدبا میلیون ها همزاد مجسم برای میلیون ها انسان
شاید همه ما تازه به بلوغ رسیدگانی باشیم نشسته و خیره به جلو درانتظار تکان های جدید طوفان بعدی..
همه دراین آرامش بی آرامش ولی جذاب منتظر طوفانیم،تلخ یا شیرین اما تکان دهنده.
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
3 ارديبهشت
1395 ساعت: 0:47